مه در شهر مه و باران

امروز 13 ارديبهشت ماه (سال 1390) شهر مه و باران ، گرگان را مه فرا گرفته. 




گرگاني بايد به خود ببالد كه در بهشت خداوند زندگي مي كند

ديروز عصر به نيت خريد روزنامه از خانه بيرون آمدم. قدم كه به خيابان گذاشتم عطر مست كننده بهار نارنج در آغوشم گرفت. در تمام طول خيابان بوي بهار نارنج موج ميزد.

http://iecshop.ir/largepic/31845346%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%20%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%201.jpg

ميخواستم به روزنامه فروشي فلكه كاخ بروم و روزنامه اي بخرم. از دوران نوجواني شاليكوبي براي من از سر دادگاه انقلاب تا فلكه كاخ تعريف شده بود. اما چند ساليست كه اين تعريف كمي طويل تر شده و تا پاساژ مرواريد رسيده است.

وقتي به دادگاه انقلاب رسيدم مثل هميشه شاليكوبي را زنده و پر رفت و آمد ديدم. به سمت كاخ راه افتادم و مشغول تماشاي مغازه هاي رنگارنگ در امتداد خيابان شدم. به ياد آوردم روزگاري دور ، پاركينگي سر كوچه مدرسه سجاديه نبود و بجاي آن باغ خرابه اي بود كه در سالهاي كودكي، قبل و بعد از مدرسه آنجا بازي مي كرديم.

پايين تر كه آمدم نيشكر را ديدم كه چند سال پيش رونقي آنچناني داشت و جوانان براي خوردن يك نوشيدني آنجا صف مي كشيدند و چه بسا گاها اين انتظار هاي طولاني منجر به دعوا هم مي شد.

ياد نانوايي متحركي كه آنروز ها در شاليكوبي بود بخير. اگر اشتباه نكنم آن نانوايي سهم مردم شاليكوبي از دوران جنگ بود. نانوايي كه در يك كانتينر تعبيه شده بود.

از جزييات بيشتر كه بگذريم رسيدم به كاپري كه تا آن زمان كه به ياد مي آوردم ساختماني خرابه و سوخته در دل شاليكوبي بود كه اين روز ها همه شاهد ساخت بنايي مدرن و شيك بجاي آن سينماي تخريب شده هستيم.

روزنامه را خريدم و به قصد رسيدن به منزل  از همان مسيري كه آمده بودم برگشتم.

اينبار آدم هاي شاليكوبي رخ نمايي مي كردند.

دانش آموزاني كه با عجله و دواون دوان به سمت خانه مي رفتند. دبيرستاني هايي كه تازه خود را يافته و اندك آرايش و پيرايشي كرده و آهسته و با تامل قدم بر مي داشتند.

عروسك هاي بزك كرده كه به واقع مشخص نبود براي خريد و قدم زدن آمده اند يا قصد رفتن به جشني را دارند.

توجهم را مرد دستفروشي جلب كرد كه به وقت غروب خورشيد سجاده اش را در مقابل ساختمان تامين اجتماعي پهن كرده بود و بي توجه به عابران شاليكوبي سر سجده در مقابل معبود به خاك مي ساييد و مشغول راز و نياز بود.

و وقتي در پياده رو دادگاه انقلاب مي رفتم ، عطر بهار نارنج با تمام وجود جاري بود. يك صف طولاني از درختان نارنجي كه برگ هاي جديد بر شاخه هايشان تُرجه زده بود و شكوفه هاي سپيد بهار بر رويشان خود نمايي مي نمود.

به اين فكر ميكردم كه گرگاني بايد به خود ببالد كه در بهشت خداوند زندگي مي كند.

اين شهريه كه ما داريم

هوا عالي، شكوفه هاي بهار نارنج روي تمام درختان پياده رو ، عطر مست كننده بهار نارنج جاري در تمام كوچه و پس كوچه ها ، نم نم صبح گاهي باران ... چي ؟؟؟ فكر كردي دارم مشخصات بهشت رو ميگم؟؟ نه بابا اينجا گرگانه ... اين شهريه كه ما داريم ...


چهارشنبه سوری در چَمبُلوک

در چمبلوک علاوه بر تلاش جهت معرفی گویش گرگانی ، گریزهایی نیز به آداب و رسوم مردم این دیار ، مشکلات شهر و نیز وقایع دهه گذشته زده شده است.

 

در داستان چهارشنبه سوری ، نویسنده اختلاف سلیقه های سه نسل خانواده را روایت کرده و در ضمن آن گریزی به رسوم چهارشنبه سوری ( همچون برپا کردن آتش ، قاشق زنی و ... ) در سال های قدیم و محله سنتی میخچه گران زده و در ادامه به شکل ظریفانه ای این نکته را مطرح می کند که برخی برخوردهای سلبی و خشن با این رسوم سبب تغییر شکل برگزاری این جشن و تبدیل امروزه آن به جمع شدن جوان ها و نوجوان ها در کاوش و کارواش و میناگل و فرهنگ شهر ، و پرتاب ترقه و ... شده است

.

 

«اِمشو، اِمشو نِمِدانی چه خِبَر بود اُميد، کَعَینَهو صحرا محشر اِنقَد آدمیزاد جَم شُدِه بود که خیال مِکَردی همه آمِدَن به خانه جُهود سنگ و کُلُخ پَرتُو کنن، یَک تِرقه¬هایی مِنداختَن که فکر مُکُنَم وَختی تو کارواش زيمین مُخورد تَن مِیت ها تو معصوم‌زاده عبدالله هم مِلَرزید، خدا داده بود به این جُووانا جَکِ جانِوَر، قَبلَنا مارا بِچِّه ها مِرَفتن میانِ حمباما باغشاه وُ سردار وُ کاسه گران وُ زرین گل بارا بِچِّه هاشان دختر رَج مِکَردن اَلانِه دِگِه بِچِّه ها زَحمت پییَر مارا رِ كَم مُكُنَن و خودهاشان دَس بالا مِزَنن.»نَنجان اُو دِهنش رِ قورت داد وُ هَمِنجور که داش جلو میامِد گفت: «این مَمَد وَر پَریده کاچِّه ماتُشکِه اَم تا چُوشماش به دو تا دختر باریک میان اِفتاد که غَمزِه قَمیش میامِدَن اُو از لب وُ لوچِش اُوزان شد وُ به یَک طُرفَتُ العَین من رِ بی خیال شد، یَحتَمِل الان هم بیاد دَس پیش رِ مِگیرِه که نَنجان کُجِه رفتی، چِقَد دلم شورِتِ زد.»

«اِمشو، اِمشو نِمِدانی چه خِبَر بود اُميد، کَعَینَهو صحرا محشر اِنقَد آدمیزاد جَم شُدِه بود که خیال مِکَردی همه آمِدَن به خانه جُهود سنگ و کُلُخ پَرتُو کنن، یَک تِرقه¬هایی مِنداختَن که فکر مُکُنَم وَختی تو کارواش زيمین مُخورد تَن مِیت ها تو معصوم‌زاده عبدالله هم مِلَرزید، خدا داده بود به این جُووانا جَکِ جانِوَر، قَبلَنا مارا بِچِّه ها مِرَفتن میانِ حمباما باغشاه وُ سردار وُ کاسه گران وُ زرین گل بارا بِچِّه هاشان دختر رَج مِکَردن اَلانِه دِگِه بِچِّه ها زَحمت پییَر مارا رِ كَم مُكُنَن و خودهاشان دَس بالا مِزَنن.»نَنجان اُو دِهنش رِ قورت داد وُ هَمِنجور که داش جلو میامِد گفت: «این مَمَد وَر پَریده کاچِّه ماتُشکِه اَم تا چُوشماش به دو تا دختر باریک میان اِفتاد که غَمزِه قَمیش میامِدَن اُو از لب وُ لوچِش اُوزان شد وُ به یَک طُرفَتُ العَین من رِ بی خیال شد، یَحتَمِل الان هم بیاد دَس پیش رِ مِگیرِه که نَنجان کُجِه رفتی، چِقَد دلم شورِتِ زد.»

دانستنی های خواندنی سینمایی و تلوزیونی  

http://tehranpic.net/images/rsvitvoh3rufe4rz8rv.pngمطلب جالبي را خاندم ... گفتم برا شما هم بذارم تا شما هم مثل من اطلاعات عمومي تان بالاتر بره

http://best2fun.com/wp-content/uploads/2010/12/khandanihai-sinama-va-televezeion.jpg

آیا میدانستید : محمدعلی کشاورز بازیگر توانای سینمای ایران به تنهایی زندگی می کند

آیا میدانستید : فرزند ارشد داود رشیدی به نام فرهاد مدرک علمی پروفسوری دارد

آیا میدانستید : پدر محمد رضا گلزار یک مهندس عالی رتبه ی ساختمان است

آیا میدانستید : سیاوش خیرابی اصالتا آذری بوده و از اهالی منطقه خیراب تبریز به حساب می آید

آیا میدانستید : درنا مدنی یکی از بهترین دستیاران کارگردان در سینما دختر خانم رویا تیموریان است

آیا میدانستید : ورود الناز شاکردوست به دنیای بازیگری کاملا اتفاقی بوده و جایگزین هم دانشکده ای خود شده است

آیا میدانستید : علی لهراسبی زمانی مربی سرود در کانون پرورش فکری کودکان بود

آیا میدانستید : ملیکا زارعی ( خاله شادونه ) مجری برنامه های کودک خواهر مریلا زارعی بازیگر سرشناس سینماست

آیا میدانستید : شهاب حسینی علاقه ی شدیدی به گویندگی رادیو دارد و یکی از آرزوهای او راه اندازی یک رادیوی خصوصی در منطقه لواسان است

آیا میدانستید : پدر رضا کیانیان عاشق بازیگری بود . اما وقتی آقا رضا برای حضور پدرش در یک فیلم خوب پادرمیانی کرد درست یک هفته مانده به شروع کار پدر ایشان دار فانی را وداع گفت

آیا میدانستید : مهران مدیری یک بیلیارد باز قهار است و تقریبا هیچ کسی حریف او در اسنوکر نمی شود . درست برعکس چیزی که در مرد هزار چهره دیده اید

آیا میدانستید : فاطمه معتمد آریا و حمید جبلی از عروسک گردان های مجموعه ی ماندگار مدرسه موشها بودند

آیا میدانستید : در صحنه تعقیب و گریز خانم افشار و محمد رضا گلزار در فیلم آتش بس زمین خوردن آقای سوپراستار کاملا اتفاقی و طبیعی بوده و دقیقا به همین دلیل مورد استفاده قرار گرفته است

آیا میدانستید : اتومبیل شهاب حسینی در فیلم سوپراستار (پرادوی سفید ) متعلق به خانم میلانی بوده و ایشان علاقه ی زیادی به این ماشین دارد

آیا میدانستید : احمد پور مخبر برای تست بازیگری پسرش سر کار عطاران رفته بود اما خودش قبول شد ! حالا پسرش مدیر برنامه های اوست

آیا میدانستید : حامد بهداد علاقه شدیدی به مارلون براندو دارد و در تمام پیامک های خصوصی خودش را براندو معرفی می کند

آیا میدانستید : تنها سوپراستار ایرانی که اهمیت چندانی به نوع اتومبیل خودش نمی دهد خانم هدیه تهرانی است و او زمانی یک پراید سفید داشت

آیا میدانستید : مرضیه برومند علاقه زیادی به بازیگری دارد و در چند ساخته ی خوش نقش کوتاهی بازی کرده است

آیا میدانستید : داستان فیلم ارتفاع پست تفاوت های بسیار زیادی با داستان واقعی آن دارد و برخی از پرسنل امنیت پرواز از این بابت گلایه دارند

آیا میدانستید : دیالوگ ماندگار – همه ی عمر دیر رسیدیم – در فیلم سوته دلان پیشنهاد جمشید مشایخی به مرحوم علی حاتمی بوده است

آیا میدانستید : تمام صحنه های اکشن سریال معروف خواب و بیدار را رویا نونهالی خودش بازی کرده و هیچ بدل کاری در کار نبوده است

آیا میدانستید : سعید پیردوست و مسعود کیمیایی و فرامرز قریبیان در دوران مدرسه پشت یک نیمکت می نشستند و هنوز هم رفقای درجه یک هم هستند

آیا میدانستید : تهمینه میلانی و سیروس مقدم هردو دستیاران ویژه مسعود کیمیایی در دهه ی شصت بودند

آیا میدانستید : شهاب حسینی به همراه نادر سلیمانی و سعید آقاخانی و … یک گروه تئاتر طنز داشتند که بارها در شهرستانها برنامه اجرا کرده بودند

آیا میدانستید : مهران مدیری در سالهای دور به اتفاق دوستانش در جبهه جنگ برای تقویت روحی رزمنده ها نمایش طنز اجرا می کرد

آیا میدانستید : کویتی پور پس از انتشار موفق اولین آلبوم غریبانه تبدیل به جدی ترین دشمن مجید رضازاده سازنده ی همان آلبوم شد

آیا میدانستید : بهنوش بختیاری زمانی که منشی صحنه فیلم مهرجویی بود هرگز تصور نمی کرد که روزی بازیگر شاخص طنز خواهد شد

آیا میدانستید : مهران مدیری کار سخت گرداندن عروسک ربات در فیلم دیگه جه خبر را بر عهده داشت

آیا میدانستید : مدیر برنامه های مهتاب کرامتی خواهر یک بازیگر معروف دیگر به نام سپیده اعلایی است

آیا میدانستید : مرحوم ناصر عبداللهی اولین بار توسط اقبال واحدی کشف و در برنامه سفرنامه صبا به مردم معرفی شد

بيمارستان فلسفي

http://tehranpic.net/images/6of5bds8ia08zt9eyf3.jpg

بخش هایی از کتاب چمبلوک

هر سال نزدیکا عَید که مِشِه میانِ خانه ما، سَرِ پول بارا خرید رخت و لُباس نو، کَل‌کَل راه مِفتِه.

امسال هم پِزقِه این کَل‌کَل از سر صُبانه زِده شد،

نِمِدانم صُبَت از کُجه به عَید وُ این حرفا رسید که مَمَد درآمِد گفت:

«اِندَفـِه من مُخوام از این شلوار بَگی گوشادها که جُواد دارِه بیگیرم».

جُواد بِچِّه همسادِه مائه که همسِندِ مَمَدِه وُ چیک وُ پیکِ‌شان هم با همدِگِه ئِه.

پییَرِ ما اَم تا این رِ شينید چِشاشِ اَتومتو کرد وُ مَمَدِ گفت:

«خودت از در وُ همسادِه شرم نِمِکُنی مُخوای از اون تُمبانها کَعَینَهو پیژامه مُمانِه پات کنی؟»

سر این یَک موضوع که پییَرِه حق داره،

چون بِچِّه¬ها مَلِّه هم هر دَفِّه جُواد رِ با اون شِلوار مِبینَن مِگَن:

«شِفتِ دینگِلا رِ بیوین چه طور شاب مِزَنه، لَخِّه تُمبان خانوار پاش کرده،

گُمان مُکُنه خَیلی پَک وُ پُز بهم زِدِه،

دُماغِش که مِثِّ دُماغِ ولی بِرِک مُمانه، اینِ رَم مُپوشِه دِگِّه باهاش مو نِمِزَنِه.»

برای حسین یا ...

امروز عاشورا است.

عاشورای حسینی. روزی که یک مرد آزاده برای عقیده و اعتقاداتی که داشت کشته شد. 

دیشب یعنی در شب عاشورا و عصر روز تاسوعا اغلب گرگانی ها عزاداری کردند و به رسم قدیم گرگان به پای منبر ها رفتند و برای گرفتن حاجت هاشان شمع روشن کردند و نذری دادند و نذری گرفتند به امید اینکه گره از مشکلاتشان باز شود.

ولی اول سوالی که با دیدن مراسم دیروز و دیشب و شرکت کنندگان در این مراسم به ذهن بیننده خطور میکرد این بود که واقعا این سیه پوشان برای حسین و عزای او جمع شده اند یا به نیتی غیر از این.

به واقع دیشب با دیدن برخی از صحنه ها فقط میشد عرق شرم بنشسته بر پیشانی را با سری پایین از خجالت پاک نمود.

پسرانی! که آرایش و پیرایش کرده بودند ولی با لباس مشکی به ظاهر برای عزا داری و سینه زنی دور هم گرد آمده بودند. پدران فردایی که امروز زیر ابروهایشان را همچون نوعروسان بر داشته بودند و صورت هاشان که نماد مردانگیست  را چنان تراشیده بودند که نشانی از حتی یک مو هم در آن دیده نمیشد.

دخترانی را دیدم که در نگاه اول این سوالم برایم پیش آمد که امشب یعنی شب عاشورا کدام مجلس عروسی برپاست که اینان اینچنین خود را آماده کرده اند؟ آیا واقعا در مراسم عزای حسین چنین می بایست بود؟

انتظار نداشتم مانند زمانی که عزیزی را از دست میدهیم و دل دماغ شانه زدند بر سر را هم نداریم چنین کنیم ولی می شد به احترام مرگ یک مرد بزرگ و آزاده فقط 48 ساعت بزک نکرد و تحمل نمود.

حی هات از آن شوهری که دست در دست زنش با پوششی آنچنانی برای تماشای دسته های عزاداری می آیند و شرم بر برادری که دست خواهر را در دست دارد ولی توجهی به نگاه های اطرافیان بر سر و وضع خواهر ندارد.

به چشم میشد دید که بازار تبادل شماره تلفن و بلوتوث چه داغ است.

وای از آن زمانی که خانمی از کنار یا جلو پسری و یا بالعکس آن پسری از جوار خانمی رد می شد و ... چه بگویم از دیده هایم که نگفتنم صد برابر بهتر است.

واقعا شب تاسوعا و عاشورا شب آرایش آنچنانی بود؟؟؟

واقعا زمان پوشیدن پوتین های آنچنانی و شلوار های کوتاه و مانتو های تنگ بود؟

قطعا! در دل تک تک حاضران در میادین نعلبندان و دربنو و پاسرو و سرپیر و چهار راه میدان و ... عشق حسین موج میزد.

ولی کاش این شور حسینی که در دل دختران و پسران می شد دید در صورت و لباس هایشان هم قابل رویت می بود.

چه بسیار دیدم همان جوانان ! را که با آمدن دسته ای به میدان هم صدا با مداح اشعار را زمزمه و هم نوا با سینه زنان درون میدان آرام و آهسته بر سینه می زدند.

ولی ای کاش به احترام این دو شب عزیز و به خاطر کشته این روز های محزون کمی بیشتر به خود می نگریستیم.

فقط این را میتوانم بگویم که دیشب از فرط دیدن چنین صحنه های زشتی که دل هر بیننده ای را به درد می آورد از بودن در مراسم عزاداری منصرف شدم و ترجیح دادم نباشم تا نبینم.


خدا جون متشكرم

اي خداي مهربان
 ازت ممنونم كه با بارش باران رحمتت تن سوخته درختان گلستانم را
التيام بخشيدي

خدا جون متشكرم

سوت نزن محرمِه

http://heyatansar.persiangig.com/image/RAMZAN89/HEYAT-19RAMAZAN89-1.jpg
مِگم كه ...
ديشب كه به قصد رفتن به هيئت پياده از خانه راه افتادم دور فلكه كاخ چند قدم جلوتر از چند نوجوان راه ميرفتم. يكي از آنها شروع كرد به سوت زدن. ناگهان يكي ديگه از آنها با تحكم گفت:
سوت نزن محرمه!!
با شنيدن اين جمله ناگهان به دوران كودكي و نوجواني پرتاب شدم.
حتما خاطراتان هست . آن زمان ها تازه آنتن هاي VL  مد و به بازار آمده بود. همان زمان هايي كه خبري از ماهواره و موبايل نبود و ما به علت نزديك بودن به مرز ميتوانستيم به لطف پيشرفت تكنولوژي در آن زمان با داشتن آنتن هاي جديد VL  در برخي از ساعات شبانه روز بعضي برنامه هاي كشور هاي همسايه را نگاه كنيم.
حتما هم به خاطر داريد كه در آن روزگار فقط روزي نيم تا يك ساعت آن هم ساعت 5 بعد ازظهر از كانال يك كارتون پخش مي شد.
يادمه وقتي محرم مي آمد و ما به نيت ديدن كارتون سراغ كانال هاي همسايه مي رفتيم وقتي مجري اخبار بر صفحه ظاهر ميشد و از بد روزگار ايشان فاقد پوشش اسلامي يعني بدون روسري بودن ، به محض اينكه مادر محترمه اين صحنه مستحجن را مشاهده مي فرمودند جيغ بنفششان شيشه هاي خانه ما كه هيچ شيشه هاي چند همسايه مجاور را هم به حركات موزون وادار مي كرد كه
"پسره خير نديده مگه نمي داني كه الان محرمه؟؟ اين چيزهاي مزخرف چيه كه داري نگاه ميكني؟؟؟"
حالا ما ميمانديم و قسم به "خون امام حسين" كه فقط ميخواستيم كارتون ببينيم.
القصه يادم مياد از ديگر گناهان كبيره اين ايام همان سوت زدن و تخمه خوردن بود. خدا آنروز را نمي آورد كه خنده اي كوچك و يا قهقه اي بلند از دهان بيرون مي آمد. قطعا در دم و در نطفه خفه ميشد.
شيرين ترين لحظات اين دهه هم شركت در دسته هاي سينه زني بود كه اگر شب وقتي به منزل بر ميگشتم سينه هايمان از شدت سينه زني كبود نمي شد قطعا حس بدي مي داشتيم.

حال چه بر سر آن دل هاي پاك و بي آلايش آمده كه در اين شب هاي پر از اندوه اگر بي آرايش و پيرايش پا از منزل بيرون بگذاريم حس ارتكاب گناه كبيره را با خود حمل ميكنيم؟
اگر در زمستان پوتين هاي چرمين تا زانو بر روي شلوار بر پا نداشته باشيم خود را امْل فرض ميكنيم؟؟
اگر صورت ها را 6 تيغه و چپه تراش نكنيم و محاسن را به اشكال مختلف در نياوريم اصلا خانه بيرون نميآييم.
اي كاش فقط سوت ميزديم و تخمه ميخورديم. اگر درون تكيه و هيئت كه از غم شهادت حسين سياه پوش شده براي هم جك نگيم و خنده هاي مستانه نكنيم و بولوتوث هاي خنده دار براي هم نفرستيم اصلا به ما حال نميده؟؟؟
چه بر سر آن دل هاي پاك آمد؟؟؟

ادامه نوشته

چند سوال از مسوولین توسط:محمد رضا درویشي

چند سوال از مسوولین

۱ـدلیل آتش سوزی را به طور شفاف برای مردم بازگو کنید البته اگه برای مسوولین امکان دارد و به کسی ...!!!

۲ـبه چه دلیل جنگلداری و محیط بانی علی آباد ۴ روز دیرتر اعلام آتش سوزی کرد؟

۳ـبه چه دلیل همانند جنگل جعفر آباد در محمد آباد نیز از نیروهای محلی استفاده نشد؟

۴ـبه چه دلیل خبرنگاران را اجازه ندادین وارد جنگل بشوند و آنهایی هم که حضور داشتند برگردوندید؟

و..........

از تمام وبلاگ نويسان و كل هم استانيهاي عزيز ميخوام كه به هر نحوي ميتونند اعتراض خودشون را به اين موضوع اعلام كنند

در غم درخت های کهنسال گرگان زمین خون باید گریست

بعد از هشدار و پیام دوست عزیزم محمد رضا درویشي

و به پیشنهاد ایشان دنبال چند عکس از آتش سوزی گرگان میگشتم تا مطلبی را در اینباره بنویسم که با این عکس مواجه شدم

http://www.fararu.com/images/docs/000062/n00062274-r-b-015.jpg

الحق که این صحنه بسیار درد آور است برای همه ما و یا لااقل گرگان دوستان با فرهنگ که عاشق  خاک موطن خود هستند و برای داشتن گرگانی آباد تر ، از هیچ تلاشی دریغ نمی ورزند، وبا تمام وجود به جنگل  و علی الخصوص جنگل های  گرگان عشق می ورزند .

این عکس که نمایش دهنده بریدن درختی است که یا در حال سوختن است و یا اندک زمانی بعد خواهد سوخت قلب مرا به درد آورد.

تنها مثالی که میتوانم بزنم این است که این کار مانند لحظه ایست که فرزند بیمار شما از خوردن دارو سر باز میزند و شما باید گریه ها و زجه های او را نشنیده بگیرید و دارو را به اون بخورانید تا بهبودی حاصل گردد.

حال باید این زجر عظیم را تحمل کرد و با دست خود درختان این دیار پاک سبز را قطع کنیم تا این آتش ظالم از دیار هیرکان رخت برکند.

اول از همه از تک تک زحمت کشان اعم از استاندار و فرماندار محترم و دلسوز و نیرو های ارتش و سپاه و ... خصوصا نیروی های داوطلب مردمی تشکر ویژه داریم.

دست مریزاد دوستان ... خدا قوت ... دستان سوخته همه تان را می بوسیم و به همه تان خسته نباشید می گوییم.

ولی همه ما میدانیم این آتش لامروت زورش از این 700-800 نفر عزیزان ما بیشتر بوده که هنوز دوام آورده .

ای کاش استاندارد محترم همین فردا به تمام ادارات دولتی دستور دهند تا تمامی نیروهای خود را بسیج کنند تا با یک یا علی جانانه پوزه این آتش ، که قلب مردم این دیار کهن را به درد آورده را به خاک های همان جنگل بمالند.

ما وبلاگ نویسان و  گرگانی های مقیم اینترنت در همینجا آمادگی کامل خود را برای هرگونه همکاری داوطلبانه با ارگان ها و مسئولین ذیربط اعلام میکنیم.

http://www.fararu.com/images/docs/000062/n00062274-r-b-012.jpg

http://www.fararu.com/images/docs/000062/n00062274-r-b-001.jpg

http://www.fararu.com/images/docs/000062/n00062274-r-b-000.jpg

http://www.fararu.com/images/docs/000062/n00062274-r-b-013.jpg

در انتظار آدم فضايي ها


http://s15.aks98.com/images/61554715897986581388.jpg

تصوير بالا نمايي از يكي از پياده رو هاي شهرمان گرگان است.

همانطور كه مشاهده مي فرماييد كيسه ها خاك روبه هاي ساختمان در پياده رو خود نمايي ميكند. به جرات ميتوانم بگويم اين كيسه ها بيش از يك ماه است كه در اين مكان وجود دارد و هنوزم كه هنوزه كسي آنها را نمي برد.

آيا در انتظار آدم فضايي ها هستيم كه اين كار را براي ما بكنند؟؟؟؟

نكته بعدي كه عبور از پياده رو را سخت كرده همانا شاخه هاي هرس نشده است كه به خاطر نفوذ بيش از حد در فضاي پياده رو مجالي براي عبور شخص نميگذارد.

حال شما كيسه هاي موجود در پياده رو را با شاخه هاي وارد پياده رو شده جمع بزنيد و از فضاي عبور و مرور پياده رو كم كنيد. حاصل محاسبه كه چند سانتي متري بيش نميشود مكان عبور پياده است.

آدم فضايي ها بياييد و به وضع پياده رو ها سر  و سامان بدهيد

پياده روي همگاني گرگان

ركورد شكني حضور گرگاني ها
براي بردن سمند و پرايد و صد البته تراكتو
http://s12.aks98.com/images/36372160389114854721.jpg

http://s12.aks98.com/images/05062067633282518194.jpg

http://s12.aks98.com/images/47867053604833692528.jpg


http://s12.aks98.com/images/14963214583082500142.jpg

http://s12.aks98.com/images/83539260171723355988.jpg

http://s12.aks98.com/images/36692296175744079181.jpg

http://s12.aks98.com/images/49648090132513622026.jpg




به سوی ناهار خوران ....!!

 

پیاده روی راحت ....!!

 

.....!!!

 

جمعیت ....!

 

 به خاطر یک مشت ماشین ....!!!!

منبع

محله قديم دربنو

نقاشی قدیمی از میدان عباسعلی

http://s11.aks98.com/images/20317218231543042009.jpg

فرهنگ گرگاني ها (شعر)

http://img4up.com/up2/07849155050551.jpg

بدون شرح

http://gorganpic.persiangig.com/image/Gorgan/GORGAN.jpg

روز گرگان من...

امروز روز گرگان من است

روز شهری که بدان عشق می ورزم

شهری که کودکی ام را با آن طی کردم و نوجوانی را در آن سپری و جوانی را با آن می پیمایم

شهری که در آن عاشق شدم

شهری که در آن زندگی را آغاز و امیدوارم در آن هم پایان زندگی ام را شاهد باشم و بدن حقیرم را به خاک این دیار پاک بسپارند

شهری که از کوچه پس کوچه های آن بسیار خاطره دارم

شهری که نام هایی به وسعت تاریخ تقدیم این مرز و بوم کرده

امروز، روز شهر من است

امروز نام گرگان را با افتخار یدک می کشد

امروز تقویم به خود می بالد چون نامی را بر خود حک کرده که نام نامداران است

امروز کمر تقویم از سنگینی نام گرگان خم می شود.

چون امروز روز گرگانِ من است.

امروز وقتی از فلکه شهرداری (حتی با نمادی بی ربط و چهره زشت پل های هوایی) به سمت نعلبندان تاریخی قدم بر میداریم

وقتی از سرچشمه و دوشنبه ای و سرپیر و مِخچه گران ودربزنو می گذریم و چهار راه میدان را نظاره گر هستیم و خیابان ملل و شیرکش و آلوچه باغ را به سمت باغ پلنگ و سرخواجه پیش می رویم

زمانی که به به خیابان 5 آذر و فلکه کاخ می رسیم

آن گاه که قدم به شالیکوبی ، کوی ویلا و جاده ناهار خوران می گذاریم و حتی زمانی که در قلب جنگل ناهار خوران خود را میابیم

همه جا و همه جا عطر نام گرگان را استشمام می کنیم

چون امروز روز گرگان است

افخارم این است که در گرگان متولد شده ام و نام پاک گرگان در مقابل محل تولد شناسنامه ام ثبت شده.

افتخار می کنم هر جا که خدمت کنم و هر جا که باشم چه آن طرف میز و چه این سوی میز با افتخار در خدمت همشهریان عزیم هستم.

افتخار می کنم ، وقتی شماره تلفن منزل و محل کارم را با پیش شماره 0171 به کسی میدهم.

به خود میبالم هر جا نامی از نامداران بسکتبال ایران زمین است لااقل نام یک گرگانی می درخشد.

افتخارم این است که فرزندم را با گویش گرگانی صدا بزنم و تکیه کلامم " مِگم که ..." باشد.

از شادی لبریز می شوم وقتی در مسافرت و بعد از چند کلمه حرف زدن ازم می پرسند که : "گرگانی هستی؟؟"

و من با افتخار بگویم : " اَره برار ..."

پس شهر من گرگان ... روزت مبارک

http://gorganpic.persiangig.com/image/MegamKe/Gorgan.jpg

تو را ای ملک گرگان دوست دارم

دیارت دوست، چون نیکوست، دارم

یک انتقاد کوچک

مِگم که ...:) اجازه هست یک گله کوچولو کنم؟؟؟

هدفم از نوشت این سطور به هیچ وجه انتقاد نیست ... خصوصا در آستانه روزی که به نام شهرمان مزیّن شده است.

ولی وقتی در خیابان های شهر و وبلگ دوستانم این پوستر که به مناسبت روز گرگان طراحی شده را دیدم

http://dc225.4shared.com/img/379058903/e9b91db5/s3/0.024664973104945753/ROZE_GORGAN.JPG

خیلی دنبال گرگان در این عکس گشتم

هر چه جستجو کردم نشان آشنایی از گرگان مان ندیدم.

انکار نمیکنم که عکس های بکار رفته از گرگان است. ولی فقط یک سوال دارم که

آیا طراح محترم این پوستر عکسهای بهتر و واضح تر از مکان هایی که برای همگان شناخته شده تر باشد سراغ نداشت؟؟؟؟

یا نکند دوست طراح ما نیز مانند دیگر مسئولین از هم میهنان غیر گرگانی انتخاب شده اند ...؟؟؟


مظلوميت روز گرگان

فكر ميكنم همه در مورد روز بزرگداشت " گرگان" يعني روز 20 شهريور اطلاع دارند

اما نكته جالب در خصوص اين روز بزرگ عدم هماهنگي نهاد هاي ذيربط و دست اندركاران اين طرح است

ظاهرا تا ديروز يعني 17 شهريور حتي كوچكترين اطلاع رساني هم در سطح شهر انجام نشده بود.

شنيده ها حاكي از آن است كه چند عدد پلاكارد و بنر به مناسبت اين روز در شهر آويخته شده است و البته بنده شب گذشته يكبار به صورت زيرنويس ديدم كه اطلاع رساني كم رنگي در تلويزيون انجام شد.

انتظار مي رفت از زمان تصويب طرح روز گرگان كه بيش از يك ماه پيش بود تا امروز كمترين برنامه ريزي و آماده سازي مشاهده نشده است.

از مظلوميت شهر عزيزمان هر چه بگوييم كم گفته ايم.

شايد علت اصلي همانا افتادن گرگان باستاني به دست ناگرگاني ها و گرگان ستيزاني است كه كمتر دلبستگي را به اين خاك پاك دارند. كساني كه بجز فاميل بازي و بر سر كار نهادن اقوام و آشنايان خود آن هم از زادگاه خود كه كيلومترها از ديار ما فاصله دارد كاري نكرده اند. سرزمين هايي كه حتي باد هم نميتواند بوي اين خاك پاك را به مشامشان برساند و حالا مي بينيم كه پشت هر ميز و درون هر اتاقي ، جايگاهي كه از آن جوانان اين آب و خاك است را غريبه هايي غصب كرده اند كه از گرگان و گرگاني هيچ نميدانند و طول هفته را سر مي كنند تا آخر هفته يا تعطيلاتي سر برسد تا ماشين هاي خريداري شده از جيب مردم اين شهر را سوار شده و به سوي زادگاه خود بتازند.

صد البته شاهد بوده ايم غيرگرگاني هايي كه بر مسند رياست و مديريت سازماني تكيه زده اند و براي سرزمين استراباد چنان دل سوزانده اند كه برخي مديراني كه فقط از گرگاني بودن محل تولد را در شناسنامه يدك مي كشند نيز آن خدمات را به همشهري هايشان تقديم نكرده بودند.

از مظلوميت اين ديار پاك هر چه بگوييم به واقع كم گفته و نميتوانيم حق مطلب را ارائه نماييم.

ولي ...

اي مدير و اي مسئول ...

اگر در شناسنامه و در محل تولدت نام گرگان را ثبت كرده اند و تو از غريبه هم براي اين شهر غريبه تر شده اي و براي خوش خدمتي و تحسين آن بالاتر از خودت به مردم شهرت و به كوچه پس كوچه هايي كه در آن بزرگ شده اي پشت كرده اي ... ننگ بر تو باد

و اگر از دياري بجز اين سرزمين تو را مامور خدمت به اين خلق محبوب خداوند كرده اند و تو كاستي مي كني بدان كه اين مردم تو را حلال نمي كنند و اطمينان داشته باش زماني خواهد رسيد كه بايد حساب اين كارشكني ها و كم كاري ها را در محضري پس دهي.

شما ... چه گرگاني و چه غير گرگاني ... كه امروز در پستي موقت و گذرا نشسته ايد... شمايي كه امروز آنطرف ميز هستيد و اين مردم صبور را در آن سوي ميز به نظاره نشسته ايد...

ما در 20 شهريور چيزي به جز بزرگداشت نام شهرمان از شما چيزي طلب نكرديم...

فارغ از هر حزب و رنگ و دسته اي

ما روزي براي گرگان مان خواستيم

آيا چيز زيادي بود؟؟؟

در وبلاگي خواندم كه درد چندين پست روز 20 شهرويور را روز گرگان ندانسته و به شدت مخالفت كرده بود.

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شما چه روزي را پيشنهاد مي كنيد؟؟؟ و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آيا با آن روز شما مخالفي وجود ندارد؟

اختلاف سليقه هاي جزئي و بچه گانه را كنار بگذاريم و همه دست در دست براي گرگان يكصدا و يك هدف باشيم.


از همه اين گله هاي تمام نشدني كه بگذريم

http://gorganpic.persiangig.com/image/MegamKe/Gorgan.jpg

الوداع

مِگم که ...:) ماه رمضان سال 89 هم تمام شد

حدود یک ماه پیش در این پست ( مهمانی خدا  ) از شروع ماه رمضان گفتیم

از ماه زولبیا و بامیه

از ماه افطاری و سحری

از صدای دلنشین و خاطره انگیز ربنای استاد شجریان

( هرچند که امسال از تلویزیون و رادیو نتونستیم گوش جان به این صدای جادویی بسپاریم)

از فرنی و شعله زرد گفتیم

و صد البته از عادت مخصوص گرگانی ها

جگر بعد از افطار

http://gorganpic.persiangig.com/image/MegamKe/Photo0133.jpg

هر چند عادت جگر خوردن نزد گرگانی مختص به ماه رمضان نمی شود

ولی جگر خوردن بعد از افطار صفای خودش را دارد


http://www.emdadgaran.com/includes/FCKeditor/upload/144390.jpg

خداحافظ تا یک سال دیگه

البته اگر عمری باقی باشه و زنده باشیم

بدون شرح با يك دنيا حرف

http://gorganpic.persiangig.com/image/MegamKe/00112.jpg


http://gorganpic.persiangig.com/image/MegamKe/00111.jpg

بدون شرح با يك دنيا حرف

ادامه مصائب یک روز امتحانی

در ادامه پست  مصائب یک روز امتحانی:

به محض اينكه از پارك درآمدم يك ماشين از كوچه در آمد و راننده هم خانم بودند http://blogfa.com/images/smileys/06.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/06.gif

دوستان راننده كاملا در جريان هستند كه در اين طور مواقع چه چيزي در انتظار است. خانم محترمه با آرامش به شكلي كه انگار در حال درست كردن فرني هستند فرمان را شروع به چرخاندن كرده و بدون هيچ گونه عجله راه افتادن.

اين در حالي بود كه خون خونم را ميخورم و داشتم ثانيه ها رو ميشمرد.

بالاخره با هزار بدبختي از سد اين راننده با اخلاق گذشتم و قدم به شاليكوبي گذاشتم. در اينجا بود كه جدال نابرابر من شروع شد. جدالي نا عدالانه با يك لشكر تاكسي.

همانطور كه در جريان هستيد بعضي (تاكيد ميكنم همه اينطور نيستند) از تاكسي رانان محترم در اين باور هستند كه خيابان ها ارث پدري است و كسي به جز آنها حق رانندگي به آنها را ندارد. به همين خاطر در هر مكان و هر زمان كه ميل داشته باشند بدون كوچكترين نگاهي به آينه هاي اتوموبيل پاي مبارك رو بر روي ترمز گذاشته و توقف مي كنند. حالا اگه تو جرات داري بهشون اعتراض كن...

حالا شما تصور كن كه از كاپري تا دادگاه انقلاب من چند بار با اين صحنه روبرو شدم...

از آنجايي كه اين قانون نانوشته هميشه برقرار است و هيچگاه رد خور ندارد طبق روال هميشگي در مواقعي كه عجله داريم تمامي چراغ هاي راهنمايي طرفدار تيم پرسپوليس گشته و رنگ قرمز را به رخ مي كشند و صد البته كه بنده هم مستثني نبوده و با اين صحنه دل انگيز مواجه شدم و در اوج عجله مجبور به انتظاري 99 ثانيه اي پشت چراغ قرمز دادگاه انقلاب شدم.

بعد از سبز شدن چراغ و تحمل گذر ماشين بر جاي مانده از چراغ مسير كوي ويلا به شاليكوبي بالاخره موفق به پيچيدن به سه راه ميرعبداللهي شدم و با سرعت 800 كيلومتر بر مترمكعب تقسيم بر كيلو ليتر مشغول بر گازش (گازيدن) شدم...

جالب اينجاست كه چون در آن مسير چندين ساختمان در حال ساخت است ، مردم مجبور هستند براي طي طريق از مسير خيابان (سواره رو) استفاده كنند كه اين امر باعث توقف هاي پي در پي من شد ...


باز هم داستان ادامه دارد ...

مصائب یک روز امتحانی

مِگم که ...:) شما هم وقتی عجله دارید از زمین آسمان براتان مِباره؟؟؟

دیروز امتحان داشتم... ساعت 10 و نیم امتحان شروع می شد.

من تا ساعت 10 دقیقه به 10 اداره بودم. بعد مرخصی گرفتم و به سمت دانشگاه راه افتادم

اول زنگ زدم به برادرم که ماشینش رو بگیرم.

(از این لحظه سلسه بدشانسی های من شروع شد)

برادرم گفت که ماشین رو به محل کارش برده و برای همین اگه ماشین رو میخوام باید برم اونجا... http://blogfa.com/images/smileys/02.gif

من هم به محض اینکه رسیدم به خیابان شالیکوبی به خاطر اینکه از سابقه خودم در شانس کاملا با اطلاع بودم فاصله پاساژ ایرانشهر و کاپری رو تاکسی گرفتم و با تاکسی رفتم.

وقتی به مغازه رسیدم ایشون تشریف نداشتن و تا اومدنشون چند دقیقه ای منتظر شدم.

بالاخره بعد از کمی اذیت کردن سوئیچ ماشین رو به من داد.

بعد از اینکه چند قدمی رفتم یادم افتاد که نمیدونم ماشین رو تو چه پس کوچه ای پارک کردن. آخه ایشون تخصص ویژه ای در استتار کردن اتومبیل دارند و اصولا باید بعید ترین مکان ها را در جستجوی اتومبیل ایشان جستجو نمود.

برگشتم و ازش پرسیدم ماشین رو کجا پارک کرده و در کمال تعجب گفتند تو خیابان کاپری !!! http://blogfa.com/images/smileys/12.gif

موقعی که به سمت ماشین به راه افتادم ساعت شده بود 10 و  4 دقیقه ...

بالاخره ماشین رو پیدا کردم ولی از شانس خوش ! من یک وانت که مشغول پیاده کردن یک سری میله بود آنچنان به ماشین چسبانده بود که نمیشد از پارک درآمد. برای همین باید صبر می کردم که وسایلش رو خالی و حرکت کنه تا بتونم بیام بیرون.http://blogfa.com/images/smileys/28.gif

بالاخره انتظار به سر رسید و راننده محترم با هزار سلام و صلوات وانت را روشن و با لطف فراوان کمی از ماشین فاصله گرفتند.

نشستم پشت فرمان و استارت زدم ...... http://blogfa.com/images/smileys/06.gif

انگار نه انگار که دارم استارت می زنم. ماشین اصلا گوشش بدهکار نبود و هیچ صدایی ازش در نمیومد. هر کاری کردم ماشین استارت نخورد که نخورد.

با زحمت شماره برادرم رو (با توجه به آنتن دهی و آزاد بودن خطوط!) گرفتم و مشکل رو بهش گفتم. ایشون هم تشخیص دادن که احتمالا سر باطری ها شل شده و باید با زبان بسیار کاربردی زوووووور با باطری روبرو بشوم.

برای همین درب کاپوت رو باز و با دو سه عدد مشت بر سر باطری محترم بهش فهماندم که در آن لحظه رئیس کیست و جناب باطری هم اطاعت کرده و ریاست بنده را قبول کردند.

مجددا در پشت فرمان مستقر شده و استارت زدم. اینار روشن شد http://blogfa.com/images/smileys/14.gif

شما بهتر از من می دانید که از حد فاصل فلکه کاخ تا دادگاه انقلاب هیچ بریدگی برای دور زدن وجود ندارد و من هم که باید به سمت خرگوش تپه می رفتم مجبور بودم از کاپری تا دادگاه انقلاب رو در ترافیک روزانه طی کنم تا بتونم از مسیر سه راه میر عبداللهی خودم رو به خط کمربندی برسونم .

به محض خروج از پارک ....

و این داستان ادامه دارد


نمادی برای تیم عقابها

امروز در هنگام وبگردی های روزانه به مطلب جالبی در اینجا بر خوردم که بهتر دیدم ابتدا متن را بدون هیچ کم و کاستی اینجا بگذارم:

"اعضاي محترم شوراي شهر ، شهردار زحمتكش وفرماندار محترم شهرستان گرگان
با سلام واحترام: همانطور كه مستحضريد ورزش بسكتبال پيشاني ورزش استان وچشم و چراغ مردم گرگان مي باشد واين واقيعت قابل انكار نيست.شهر گرگان در كشور جدا از ساير ويژيگي ها با بسكتبال در آميخته است. اين ورزش داراي سابقه اي با بيش از نيم قرن بوده وعلاقه منداني از هر گروه سني مشوق ورزشكاران اين ورزش پرطرفدار مي باشند. موضوعات ذكر شده، مواردي است كه حتما شما عزيزان به آن واقف هستيد. به همين دليل وساير شواهد وقرائن، وجود يك نماد وسنبل به عنوان يادماني از اين ورزش و رابطه آن با مردم گرگان زمين اثري ماندگار ونقطه اي روشن در كارنامه شما عزيزان خواهد بود. لذا ما امضا كنندگان پيشنهاد مي دهيم الماني با موضوع بسكتبال طراحي گرديده و در ميدان وليعصر گرگان نصب گردد.با تشكر و آرزوي موفقيعت براي شما از يزدان پاك."

من در مطلبی با عنوان "شیئی به نام نماد ... " متنی در خصوص نمادی که در حال ساخت در میدان شهرداری  است نوشته بودم و امروز با خواندن مطلب بالا به شدت حرف این دوست و نویسنده محترم را تایید میکنم.

بسکتبال افتخار گرگان زمین است و نخبگان زیادی را در این رشته زیبا و مفرح به کشور و تیم ملی معرفی کرده ایم. اگر در یکی از میادین اصلی شهر نمادی که به این رشته ورزشی مربوط شود قرار دهیم کار بزرگی نکرده ایم و چه بسا کمترین کاریست که در قبال اسطوره های بسکتبال شهرمان و عاشقان این ورزش که اتفاقا در بین جوانان و نوجوانان گرگان کم تعداد هم نیستند انجام داده ایم.

امید آنکه با بذل توجه بیشتر و دوباره مسئولان محترم شهر عزیزمان دوباره رونق گذشته به این ورزش که نماد شهر گرگان نیز است بازگردد.

بوي پاييز

مِگم كه ...:) شما هم بوي پاييز رِ گرفتيد؟؟؟

الان نزديك به 24 ساعته كه گرگان حال و هواي پاييز به خودش گرفته. با اين هواي ابري و باران شبانگاهي و ريزش برگ ها بر اثر باد ...

بوي پاييز همه جا را گرفته

هر چند همه خوب مي دانيم كه در گرگان حتي در مهر ماه هم ميشود لباس آستين كوتاه پوشيد.

همانطور كه تابستان امسال ، نزديك به يك ماه زودتر فرا رسيد و در خرداد ماه گرماي طاقت فرسايي را تجربه كرديم ... ظاهرا زودتر از موعد هم بايد خودمان را براي پاييز زيباي جنگل ناهار خوران و نقاشي چشم نواز طبيعت در دل جنگل آماده كنيم ...

http://narges44.webphoto.ir/photos/na473465.jpg

درد دل

ديشب هنگام افطار موقع برگشتن به خانه دقيقا در تقاطع چهار را پشت دادگاه انقلاب (چهار راه ويلا) به صحنه نيمه آشنايي مواجه شدم.

چند روز پيش عكسهايي از دوست بزرگوارم جناب آقاي ابوطالب ندري با موضوع  افزایش انواع تکدی گری در خیابانهای گرگان  در خبرگزاري مهر منتشر شد.

ديشب به طور اتفاقي با اين سوژه ايشان مواجه شدم

مادري در حال هل دادن چرخ دستي و كودكي خوابيده بر روي چرخ ...................:(

با ديدن اين صحنه دلم به درد آمد. خصوصاً اينكه با فرا رسيدن زمان افطار رستوراني كه در محل چهار راه قرار دارد شروع به طبخ كرده بود و بوي اشتها آور غذا از ده ها متر جلوتر به مشام مي رسيد.

نميدانستم آن زن به همراه كودك خردسالش آن روز چيزي براي افطار كردن بدست آورده اند يا نه... و يا اصلا آنها روزه داشته اند؟؟؟

با ديدن كودك آن زن ... يك لحظه تصوير صورت كودك خردسالم در جلو چشمانم ظاهر شد و ....

به اين فكر كردم كه پدر و مادر تمام تلاش شان را مي كنند تا فرزندشان كوچكترين كمبودي نداشته باشد. پس گناه اين طفل چه بوده است؟

چه نقشي در آمدن داشته و به كدامين گناه اينگونه مجازات مي شود؟

اميدوارم خداوند هيچ بنده اي را از لطف بي پايان خود بي نصيب نگرداند...

خاطرات قديم از گرگان

مِگم كه ...:)

پيرو قراري كه با دوستان ولاگ نويس گرگاني گذاشتيم و با استقبال پر شور!! و غير منتظره دوستان مواجه شديم قرار بر اين شد كه خاطراتي از مكان هايي كه قبلا در گرگان بوده اند و امروز ديگه وجود خارجي ندارند رو بنويسيم.

به عنوان اولين خاطره ميخوام از مكان فعلي پاساژ مرواريد بنويسم.

يادم مياد اون اوايل اونجا خانه اي بزرگ بود كه ديوار هايي از جنس سنگ مر مر داشت... مدل خانه اي كه در نبش كوچه سجاده ايه قرار گرفته.

آن خانه بعد ها تبديل به خانه فرهنگ شد. خانه فرهنگ جايي بود كه كارهاي فرهنگي !! در آن انجام مي شد!! البته كار فرهنگي كه ما از آن بهره مند باشيم شامل دو دستگاه ميكرو بود.

يكي از اولين بار هايي كه ميكرو بازي كردم در آنجا. درب ورودي آن دقيقا همانجايي بود كه الان درب ورودي پاساژ مرواريد البته درون كوچه قرار دارد.

بايد از  15 پله بالا مي رفتيم تا از درب چوبي كه در آن از شيشه هاي رنگي استفاده شده بود عبور مي كرده و وارد قسمت ورودي مي شديم. در سمت چپ ورودي آشپزخانه و آبدار خانه و در سمت راست (قسمت پذيرايي) ميز  و صندلي براي بازي بود.

البته همانطور كه گفته شد اين ساختمان چون در ابتدا مسكوني بود ساختاري خانه اي داشت و ميكرو ها را در قسمت "پذيرايي " خانه قرار داده بودند.

بعد از آن آنجا تغيير كرد و تبديل به آموزشگاه كامپيوتر شد و طبقه همكف كه درب ورودي آن از طرف خيابان و نزديك به داروخانه زير پاساژ مرواريد بود تبديل به دبيرستان دخترانه شد.

كه در نهايت هم آنجا تخريب به وضعيت كنوني يعني پاساژ مرواريد تبديل گرديد.

گرگان 11

مِگم که ...:) پلاک های گرگان 11 رِ یادت میاد؟؟؟؟؟

http://gorganpic.persiangig.com/image/MegamKe/G1/Gorgan%20pelak.jpg

مطمئنا دوستان و خوانندگان کم سن و سال تر این نوع پلاک ها با این شکل و شمایل رو کمتر به یاد می آورند.

مِن باب یادآوری باید بگویم که نسل اولیه پلاک اتومبیل ها (البته بعد از اتومبیل های اولیه« شما بخوانيد اتومبيل ها عصر حَجر» ) با این شکل و شمایل بوده . یعنی یک عدد 5 رقمی در بالا و نام شهرستان و یک عدد دو رقمی در مقابلش.

و پلاک اصلی شهرستان گرگان هم با گرگان 11 شناخته می شد.

قصد دارم در یک سری پست ها از مکان های تخریب شده و تغییر شکل داده شده در خیابان ها و کوچه های گرگان و خاظرات كودكي و نوجواني بنویسم.

اگر وبلاگ نویسان گرگانی موافق باشند یک بازی وبلاگی در خصوص خاطره نویسی از نقاط تغییر یافته در گرگان راه بیندازیم و خاطراتمان را با هم مرور كنيم.

مانند :

باشگاه پیام واقع در زیرزمین فروشگاه البسکو فعلی (مقابل ساختمان تامین اجتماعی در شالیکوبی) که یک باشگاه پینگ پنگ و فوتبال دستی بود و از اولين مكان هايي بود كه دستگاه سگا آورده بود.