عید شما مبارک

مِگم که ... دِگه چند ساعت بیشتر به تحویل سال باقی نمانده

 سال 89 هم به ساعت های آخر رسید و به شروع سال جدید چیزی نمانده است. تمام دویدن ها و خرید کردن ها و ... تا چند ساعت دیگه تمام میشه و از فردا زندگی عادی شروع میشه.

دوباره به بعضی از فامیل ها یه سری می زنیم و سلام و احوال پرسی میکنیم و میریم تا سال دیگه همین موقع.

نمیخوام از ناراحتی و ها بگم

سال 89 با همه اتفاقات خوب و بدش گذشت. انشاالله سال جدید سالی پر از خیر و برکت و شادی برای همه گرگانی ها و ایرانی ها باشه

عکس آدامس

مِگم که ... یادته بچگی ها عکس آدامس جمع مِکردیم؟

یکی از سرگرمی های دوران کودکی و نوجوانی جمع کردن عکس آدامس ها بود. یادمه با عده ای از هم سن و سالها و همسایه ها تجارت زیر زمینی عکس های آدامس راه انداخته بودیم.

اون موقع بیشتر عکس فوتبالیست ها و ماشین ها تو بورس بود.

در گوشه هر کدام از عکس ها یک شماره وجود داشت که هدف پیدا کردن و همه عکسها و قرار دادن شماره ها پشت هم در آلبوم بود.

البته هیچکس نمیدانست دقیقا آخرین عدد این عکسها چه رقمی بود ولی همه بدنبال جمع کردن عکسها بودند. مثلا وقتی کسی آلبوم نسبتا کاملی داشت و یکی از عکسها را نداشت برای خرید این عکس حاضر بود هر قیمتی را پرداخت کند.

برخی از بازیکنان آن دوره که عکسهایشان چاپ  می شد و همه در به در دنبال آنان بودند اینان بودند:

زوبی زارتا

رودی فولر

کلینزمن

پیتر شیلتون

روبرتو باجو

دنیس برگمپ

و دیگرانی که نامشان را الان به خاطر ندارم

برد تیم عقابها

مِگم که ... دیروز گرگان ، شیراز رِ برد

دیروز صبح زنگ زدم صدا و سیما و پرسیدم آیا بازی (بسکتبال) گرگان و شیراز از تلویزیون پخش میشه و وقتی جواب مثبت شنیدم خوشحال شدم.

موقع شروع بازی هم با نیم کیلو تخمه جلو تلویزیون نشستم تا از بازی زیبای همشهری های دلاورم ذوق کنم.

و همینطور هم شد.

پرتاب های بی نظیر سه امیتازی بچه های گرگان دیوانه کننده بود.

واقعا لذت بردم از بازی زیبایی که کردند.


شهرداری گرگان78 - ب آ شیراز 61

وقتی نداری می شود شانس!

مِگم که ... تا به حال شده از این که پول نداری حس کنی چقد خوش شانسی؟

بعد از به باد رفتن تنی چند از تعاونی های که چندی پیش مثل قارچ در سطح شهر و کشور روییدند، امروز دوستی را دیدم که مشغول شکر گذاری به درگاه باری تعالی بود.

از ایشان که از ساعت 3 صبح در صف یکی از این تعاونی ها ایستاده بودند تا مقداری از پولشان را بستاند علت این همه شکرگذاری را پرسیدم.

ایشان فرمودند:

خدا را هزاران مرتبه شکر ... خدا را شکر که پول نداریم ... خدا را شکر که پول نداشتیم که بذاریم در این صندوق وگر نه الان بدبخت شده بودیم

و من به این فکر میکردم که اولین بار است کسی را می بینم که بخاطر نداشتن پول این همه خدا را شکر میکند.

و جالب بود برایم دیدن آن همه جمعیت در مقابل تعاونی ها در سطح شهر و نبود حتی یک نفر پاسخگو.

مسابقه SMS

مِگم كه ... شنيدي مِخان تو گرگان مسابقه SMS  بذارن؟

جواني خوش نام و خوش سيما و صد البته خوش ذوق به نام آقاي محمدرضا ملك زاده چنديست كه دست به كار بسيار بزرگي در شهر خوبمان گرگان زده است.

كاري كه سالها بود جاي خاليش در بين جوانان و خانواده هاي گرگاني حس مي شد.

هر چند كه به اعتقاد بنده اين وظيفه دولت و نهاد هاي دولتي بود كه همت كنند و چنين برنامه هاي برگزار كنند اما اين جوان گرگان دوست با همت ستودني اش استارت اين كار را زده.

بعد از برگزار كردن مسابقه پرتاب موشك كاغذي و مسابقه رانندگي براي كودكان اينبار مغز متفكر جناب ملك زاده مسابقه جديدي را مهيا كرده است.

http://www.up.egyup.com/images/95749120814410669421.jpg

براي اين جوان خوش ذوق و كوشا گرگاني آرزوي موفقيت دارم.

روبات های ترقه پرتاب کن

مِگم كه ...يعني عاشق اوني هستم كه تو گوگل

" روبات های ترقه پرتاب کن "

سرچ كرده و به وبلاگ من رسيده :))


تشكر از شركت آب و فاضلاب گرگان

مِگم كه ... من به عنوان يك پزشك بيماري هاي كليوي از مسئولان صنعت آب شهرستان گرگان بي نهايت سپاسگذارم.

آخه اگه اين عزيزان با تلاش هاي شبانه روزيشان نبودند كه ما بايد درب مطبمان را تخته مي كردم و مي رفتيم كنار خيابان ويالون! ميزديم.

الحق كه به رسالتي كه داريد خوب عمل مي كنيد. واقعا هييييييييييييششششششششكي مثل شما نميتواند آبي با اين مقدار گل و سنگ ريزه به خورد اين ملت غيور و هميشه در انواع صحنه ها بده.

يه چي در گوشي بهتان بگم؟

هر وقت يك بيمار جديد به من مراجعه ميكنه تو دلم به روح همه شماها دعا مي كنم.

بابا شما ديگه كي هستيد؟؟ حتي دست اونا رو هم از پشت بستيد

حالا بگو چي شد كه ياد شما ها افتادم اونم به اين شدت؟

ديروز رفتم حموم البته جاي همگي شما بزرگواران رو هم خالي كردم(باز نگيد دكتر رفتي حموم به ياد ما نبودي ها) ديدم اي دل غافل اين دوش ما آب از همه جاش داره ميزنه بيرون الي از اون سوراخ هاي ريزي كه در زير آن تعبيه شده و براي خروج آب است.

ما هم از قضا قبل از اينكه دكتر بشيم يه مدت مهندس راه و ساختمان بوديم(يعني با دوستان تو شاليكوبي راه ميرفتيم و ساختمان ها رو نگاه ميكرديم) سريعا و با يك حركتي پلنگي دست به كار شدم و دوش را باز كردم.

در آنجا بود كه ناگه به ياد تمام شما آبي ها (عزيزان مشغول در صنعت آب و فاضلاب گرگان) و تمامي اموات و درگذشتگانتان افتادم.

باور بفرماييد به اندازه يك كف دست از اين دوش محترم سنگ ريزه و ماسه ريخت كف حموم.

يكم كه فكر كردم ....

به اين نتيجه رسيدم كه اين ملت مظلوم هم همين آب رو مي نوشند و اين سنگ ها و سنگ ريزه ها هم قاعدتا در بدن همين ملت هم فرو مي رود.

در پايان براي چند هزارمين بار از شما عزيزان و بزرگواران تشكر ميكنم كه اينگونه شبانه روز مشغول خدمت رساني به ملت هستيد.

هييييييييشكي مثل شما نميتونه كوچه ها رو اينطوري شخم بزنه .... احسنت به شما

سي سالگي ام

مِگم كه ... سي سالم شد

http://blog.timesunion.com/kristi/files/2009/06/30th-birthday-cake-with-candles.jpg

ديروز تولد سي سالگي ام بود. حس مي كنم در سراشيب زندگي ايستاده ام.
در چند مرحله و اتفاق در زندگيم احساس بزرگ شدن كردم.
اول بار 18 ساله شده بودم. وقتي عدد زندگيم با 18 آشنا شد همراه با جوانه زدن موهاي پشت لبم حس بزرگ شدن بهم دست داد.
دومين بار وقتي بود كه دانشگاه قبول شدم و قرار شد تك و تنها در شهر ديگري كه صدها كيلومتر از محل تولدم فاصله داشت زندگيم كنم.
بار سوم وقتي بود كه دسته چك گرفتم و خودم را با پدرم مقايسه كردم. وقتي براي اولين بار چكي كه به نام خودم بود را امضاء مي كردم سراپا غرور بودم.
دفعه بعد وقتي بود كه آگهي تاسيس شركتم را در روزنامه رسمي كشور ديدم و اسمم را به عنوان مدير عامل يك شركت شناختم.
بار آخر زماني بود كه در هنگام اذان ظهر روز 17 شهريور سال 1386 نويد پدر شدن را بهم دادند.
و اما امروز حس ميكنم در نوك قله زندگي ام ايستادم. (البته از نظر روزهاي زندگي و نه از نظر موفقيت كه ميدانم راهي دراز در پيش رو دارم)
حس ميكنم اگر قرار باشد مثل پدر پنچاه و چند سال عمر كنم امروز يعني در سي سالگي شمارش معكوس برايم شروع شده.
مدتها بود كه دانه هاي موهاي سپيد (هرچند تعدادشان بسيار كم است) در بين مو ها و محاسنم خبر آغاز اين شمارش معكوس را بهم داده بود ولي از امروز ديگر اين حس با من همراه است كه هر چند (شايد) كمي زود باشد ولي بايد كوله را بست كه وقت رفتن دور نيست.

بوق زدن ممنوع

مِگم كه ... تا حالا دقت كردي كه جلوب بيمارستان ها تابلو بوق زدن ممنوع نصب شده؟

http://www.chandigarhtrafficpolice.org/trafficsigns/gif/prohibitirysigns/horn_prohibited.gif

قطعا بارها و بارها پياده و سواره از جلوب بيمارستان هاي مختلف رد شده ايد.

آيا به اين دقت كرده ايد كه بوق زدن در مقابل بيمارستان اكيداً ممنوع است؟

ديروز كه با تاكسي به سمت جرجان مي رفتم. دقيقا در مقابل درب ورودي بيمارستان دزياني راننده تاكسي كه سوارش بودم ظاهرا يكي از آشنايانش را در ماشين كناري شناسايي كرد.

ايشان براي جلب توجه دوست قديمي مجبور شد 5 بار بوق بزند!!!

بالاخره دوست عزيز قديمي دوست خود را بجا آورد و ايشان هم براي جبران محبت دو سه باري بوق را به فرياد درآوردند.

راننده ما راننده كناري را به صرف صبحانه در جوار هم دعوت كرد و صد البته چون اين دعوت تعارفي بيش نبود مورد تصويب واقع نشد و دو دوست با زدن 2-3 بوق ديگر از همه جدا شدند.

اين مكالمه چند ثانيه اي باعث شد روي هم رفته نزديك به 10 بار در مقابل بيمارستان و زير تابلو بوق زدن ممنوع قانون به زير پا گذاشته شود.

البته بعد از چند دقيقه كه مسافرين پيدا شدند و من و ايشان با هم تنها شديم ، وقتي به ايشان مساله تابلو و بيمارستان را يادآور شدم ، پيرمرد راننده به سرعت اشتباه خود را قبول كردند.

انشااله وقتي بار آينده از جلو بيمارستاني رد مي شويم به تابلو نصب شده در جلوي آنجا بيشتر توجه كنيم

كفش بند دار

مِگم كه ... چند روز پيش در جلسه اي بودم كه سخنران جمله اي را از انيشتن نقل كرد كه بي اغراق از همان موقع مرا به فكر فرو برده است.
" در عجبم از مردماني كه كفش بند دار به پا دارند و قسمتي از عمر محدودشان را صرف باز و بسته كردن بند كفش مي كنند"
جمله عميقيست.
بارها و بارها بايد آن را از زواياي گوناگون خواند تا به عمق آن رسيد.
واقعا براي زندگي و زنده بودن چقدر زمان داريم؟
يك جمله زيباي ديگه هم از انيشتن خواندم كه گفته
‫" میز ، صندلی ، ظرفی میوه و یک ویولن . انسان برای شاد بودن به چیز دیگری نیاز دارد ؟‬"
فقط ميشه گفت زيباست.
ما براي شاد بودن چه ميخواهيم و چه كرده ايم؟
چقد زمان داريم تا امروزمان را فنا كنيم و در انتظار فردا باشيم براي بهتر زندگي كردن.
در يك هفته گذشته 3 نفر از همسايه ها ما از دنيا رفته اند.
سه نفر كه هر روز مي ديديمشان و با آنها سلام و عليك مي كرديم.
ولي امروز گذشت و فردا نديديمشان.
به همين راحتي
بياييم اگر اندك انرژي ته جيبمان داريم صرف شاد بودن و شاد زندگي كردن كنيم كه غم و غصه مجاني خود را به ما تحميل مي كنند.

آبشار  چاله باغ


مِگم كه ... امروز بالاخره بعد از مدتها آب نما راه افتاد.
از زمان احداث و افتتاح پارك چاله باغ سالهاست كه مي گذرد. بياد دارم كه آن زمان كه خيابان سي متري چاله باغ تازه ايجاد و احداث شده بود و تپه چاله باغ بجز چند گاوداري و 7-8 تا خانه پراكنده مهمان ديگري نداشت جايگاه فعلي پارك ، مكاني بود براي  كوره هاي آجرپزي (البته مخروبه) و بته هاي عظيم  تمشك (لبلبو) كه پر از خار (تلو) هاي ريز درشت بود.
آن سالها تازه اوايل دوران ابتدايي را تجربه مي كردم كه تابستان ها با هم سن و سالها و هم محله اي ها به شكار تمشك هاي خوشمزه و رسيده مي رفتيم.
خوب بياد دارم مادر بزرگ عزيزم (كه خدايش بيامرزد) چون از بيماري قند رنج مي برد هميشه سفارش مي كرد كه تمشك هاي ترش را براي اون بياوريم...
بياد دارم كه در ميان ديوار هاي خرابه آجرپزي هاي آن زمان كلبه اي خرابه و محقر بود كه پيرزن و پيرمردي (و اگر اشتباه نكم دخترك نوجواني) در آن سكني گزيده بودند.
بعد ها تيغ لدر ها گريبان اين زمين را هم گرفت و آنجا هموار شد.
بياد دارم افتتاح پارك چاله باغ همراه بود با نمايشگاه گل و گياه و در مكان فعالي سالن بازنشستگان گلخانه اي برپا شد و در آن نمايشگاه را داير كردند.
انواع درختان هم در گوشه و كنار پارك كاشته شد كه امروزبرخي از آنها را با وجود آنكه درختان بزرگي شده بودند را بريدند و ...
يكي از اين درختان را كه خوب بياد مي آورم در سمت چپ پارك واقع شده بود. درست همانجايي كه امروز وسايل ورزش را در آنجا نصب كرده اند.
درخت بيد مجنوني بود. تقريبا با هم بزرگ شده بوديم. وقتي به سن نوجواني و جواني رسيده بود ساعت هاي زيادي را روي نيمكت زير درخت مي گذرانديم.
ولي امروز نيمكت هست و درخت ...
از همان روز اول قرار بر اين بود كه در دل ديوار سنگي انتهاي پارك، همانجا كه دري به كوي ويلا باز مي شود آب نما (آبشار)ي راه بيفتد. حتي حوضش را هم گذاشته بودند.
اما نميدانم چرا اين همه سال اين اتفاق نيفتاد
اما امروز صبح كه از آنجا رد مي شدم. از دور ديدم كه بالاخره آبشار چاله باغ هم راه افتاد

خسته ام ...

امشب خیلی خسته ام

واقعا خسته

از همه کس و همه چیز خسته ام

و خصوصا از خودم

مدتها بود از خودم خسته نشده بودم

و با خودم دعوا نکرده بودم

اما امشب دوباره به خودم سری زدم و دیدم چه برهم هستم

اندکی فقط اندکی در خودم جستجو کردم

چون میدانستم هر چه بیشتر بکاوم بدتر می شوم

با همان کاووش مختصر دوباره با واقعیت های درونم سرشاخ شدم

ناگهان نگاهم در آینه به خودم افتاد

مِگم که ... چقدر ریش هایم سفید شده

حالا شاید بدانم که علت این ریش های سفیدِ ، در میان سیاهی های روییده از صورتم چیست

و چه غم ها که نریخته ام درون دلم

به دلم بانگ زدم که بگذار گوشه ای از تو را برای کسی بگشایم

ولی نگاه عاقل اندر صفیح دلم را سنگین حس کردم که شماتت وار فریادم زد

مگر یادت رفته که به من قول دادی همه را در من بریزی و عاقبت خاک کنیم؟

چه شد؟ فراموشت شد؟ به همین زودی یادت رفت؟  ما هنوز با هم کارها داریم و حرفها

پس دندانِ بر سر جیگر را بیشتر فشار بِنه ...

و نویدم داد که

شاد باش  که بر سر سرازیری ایستاده ای

سرآزیری زندگی ات زود هنگام آغاز می شود

اندکی صبر ...

و چه شادم الان ... که نوشتم ...

بوی بهار نارنج

مِگم که ... وقتی ماه شمار تقویم عدد 12 را نشان می دهد یواش یواش می توان خستگی را در تن و جان سال کهنه حس کرد به انتظار شکفتن شکوفه های بهار نارنج نشست. انگار خون تازه ای به رگ های کوچه و خیابان تزریق می شود و همه به تکاپو می افتند. انگار هیچ کس تا دیروز به خاطر نداشت که بهار سرسبز در راه است و قرار است زمستان با آسمان ابری و هوای سرد جای خود را به فصل نوبهار دهد. امروز که در خیابان های گرگان می گشتم ، آغاز جنب و جوش را به نظاره نشسته بودم. با اینکه هوا بارانی و سرد بود ولی بسیاری از مغازه ها از صبح زود چراغ ها را روشن کرده بودند و به انتظار نشسته بودند. دلم برای عطر جان نواز بهار نارنج لک زده ...

بوی بهار نارنج

مِگم که ... وقتی ماه شمار تقویم عدد 12 را نشان می دهد یواش یواش می توان خستگی را در تن و جان سال کهنه حس کرد به انتظار شکفتن شکوفه های بهار نارنج نشست. انگار خون تازه ای به رگ های کوچه و خیابان تزریق می شود و همه به تکاپو می افتند. انگار هیچ کس تا دیروز به خاطر نداشت که بهار سرسبز در راه است و قرار است زمستان با آسمان ابری و هوای سرد جای خود را به فصل نوبهار دهد. امروز که در خیابان های گرگان می گشتم ، آغاز جنب و جوش را به نظاره نشسته بودم. با اینکه هوا بارانی و سرد بود ولی بسیاری از مغازه ها از صبح زود چراغ ها را روشن کرده بودند و به انتظار نشسته بودند. دلم برای عطر جان نواز بهار نارنج لک زده ...