چند سوتي

یه چن تا سوتی دادم در طی دوران مقدس زندگیم که جا داره با شما هم به اشتراک بگذارم. (این ها تنها بخشی از گاف های اینجانب می باشد – با تشکر از خودم)

سوتی ۱
مکان: جلو  سوپرمارکت
یارو داشت میومد بیرون از سوپر مارکت، گفت سلام چطوری؟ منم گفت: سلام عزیز، چاکرم مرسی، شما خوبی؟ بَد دیدم طرف اصن محل نذاشت و همیطوری از من دور شد. بعد فهمیدم داشته با هندزفیری موبایلش حرف میزده.   

ادامه نوشته

كوكا پونزه زار

مِگم كه ...يادته نوشابه پونزه زار بود؟

امروز در هنگام وبگردي هاي روزانه با مطلب جالبي برخورد كردم

فرمول مخفی کوکاکولا پس از ۱۲۵ سال برملا شد

ناگهان به ياد روزهايي افتادم كه نوشابه كوكاكولا را پونزه زار (15 ريال) مي خريديم

واقعا يادش بخير

هيچ وقت يادم نميره كه روزي نزديكي سينما بهمن (سينماي نزديك فلكه شهرداري) يه 50 تومني (كاغذي البته) از روي زمين پيدا كردم و چون با خطرات احتمالي بعد از اطلاع دادن به مادرم كاملا مطلع بودم به هيچ كس چيزي نگفتم و بعد از اينكه از چند رهگذر سوال كردم كه آيا شما پولي گم كرده ايم و با جواب منفي آنها روبرو شدم سنگيني گناه اينكه براي پيدا كردن صاحب پول هم تلاش كرده ام از دوشم برداشته شد و با خيال راحت شروع به نقشه كشيدن براي خرج كردن آن 50 تومان باد آورده شدم.

خوب يادمه كه در اولين حركت از ساندويچي كنار سينما يه ساندويچ خريدم به قيمت 10 تومن. اونروز آنقد قدم كوتاه بود كه وقتي جلو يخچال مغازه ايستادم تا سفارش ساندويچ بدهم سرم كه هيچ حتي دستم هم به بالاي پيش خوان نميرسيد ، برعكس امروز كه وقتي آنجا مي ايستم حتي ميتوانم كاشي هاي پشت يخچال را هم بشمارم.

بعد از خوردن ساندويچ 10 تومني رفتم به سراغ خرج كردن 40 تومن باقي مانده.

يك خط كش چوبي و يك مداد فشاري 5 دهم خريدم و هنوز مقداري پول در جيبم باقي مانده بود.

آن روزها نان لواش يك تومن و نان قلاچ بيست پنج زار بود. فكر ميكنم شير هم 25 تومن بود.

و صد البته كه شما كه سن و سال بيشتري از من داريد گوشت كيلويي 7 تومن رو هم به خاطر داريد...

حس مسئوليت صبحگاهي

مِگم كه ... مِداني حس مسئوليت صبحگاهي چيه؟

تعريف حس مسئوليت صبحگاهي:

                                         حس مسئوليت صبحگاهي آن است كه وقتي صبح زود، قبل از طلوع خورشيد و حتي قبل از بيدار شدن خروس محله دو خانم با لباس ورزشي مشغول ورزش صبحگاهي هستند ، باغبان پارك محله دقيقا در باغچه پشت آنها مشغول جداكردن علف هاي هرز از بين چمن ها باشد!!

نميدانم چرا اين علف هاي هر روز صبح ساعت 6 و نيم دقيقا در همان مكان مي رويند؟؟؟

حجم دهنده

مِگم که ... دیشب رفته بودم داروخانه

داروخانه نسبتا شلوغ بود. چند خانم و آقا ایستاده بودند تا داروهاشون رو تحویل بگیرن.

جوانکی وارد داروخانه شد و به سمت لوازم آرایشی و بهداشتی رفت و رو به متصدی خانم آن قسمت و باصدای نسبتا بلند گفت:

خانم ... حجم دهنده دارید؟؟؟؟؟

ناگهان چندین سر و دو برابر سرها چشم، به سمت جوانک برگشت

جوانک که از خجالت سرخ شده بود با صدای آهسته گفت:

البته حجم دهنده مو! میخوام ..............!!!!!!!!!!!!!!!!

ميز شام

http://efreephoto.com/pictures/14615287884d53c19e9f103.jpg
مِگم كه ...
وقتي سه نفر ميرن شام بخورن و سس مفتي گير بيارن
اين ميشه عاقبت ميز شام

گشتي بود با تاكسي

مِگم كه ... وقتي تو تاكسي مي شيني به چي فكر ميكني ؟؟؟

ديروز مسيري نسبت طولاني را با تاكسي پيمودم. اگه بخوام دقيق بگم از شهرداري با تاكسي رفتم تا نزديك جرجان. وقتي تو ايستگاه شهرداري خواستم سوار تاكسي بشم خانم جواني مسير را گفت و سوار شد. به فاصله چند قدم از اون پسر جواني هم به سرعت خود را در كنار ايشان در صندلي عقب تاكسي جاي داد و من هم بعد از آنها سوار شدم.

پسر لباسهاي مرتب و كفشي تميز بر پا داشت. يك شلوار كتان طوسي رنگ و يك كت به همين رنگ بر تن داشت. با توجه به جايي كه نشسته بودم ديدن دختر خانم كمي مشكل بود ولي بوي عطري كه از آن سوي صندلي به مشام مي رسيد گواه پيراستگي ايشان براي يك ملاقات مهيج بود.

دختر و پسر در كنار هم نشسته بودند و پسرك تا مي توانست به بهانه باز كردن جا براي من خود را به سمت چپ صندلي چسبانده بود و به اين بهانه چند دقيقه اي خود را به معشوق نزديك تر كرده بود.

همينقدر بدانيد كه آنقد كه جوانك براي من جا باز كرده بود تقريبا به قدر يك وجب بين ما فاصله بود!!! اتفاقي كه كمتر مي توان در تاكسي كه 3 نفر نشسته باشند مشاهده نمود.

در طول مسير دو جوان آهسته با هم گفتگو مي كردند و ريز ريز مي خنديدند و به نظر مي رسيد از لحظات كمال استفاده را مي كنند و شادِ شادند.

اما سهم پسرك از اين لحظات ميمون اندكي بيشتر بود چون به بهانه هاي مختلف موبايلش را كه در جيب سمت چپش (جيبي كه كنار و تقريبا! چسبيده به معشوق) بود در مي آورد و يا زنگ مي زد ، يا چيزي نشان مي داد و يا ... خلاصه آنكه به هر بهانه اي دست را در جيب متمايل به سمت چپ مي كرد!!

لبخند شيريني كه بر لب داشت حكايت از خيلي چيزها داشت كه آنها را بر عهده خود شما مي گذارم ...

ولي خودمانيم ها ... با نگاهي دقيق تر در همين تاكسي ها و در چند سانتي متري هاي ما چه اتفاقات جالبي كه نمي افتد ...

 کسی که...

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

کسی که پول می گيرد تا گاهی راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است.

کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است.

کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است.

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است.


کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است.

بارش لبخند

مِگم كه ... بالاخره برف آمد

بعد از گذراندن يك تابستان طولاني بالاخره ديروز زمستان واقعي رخ نمايي كرد و با بارش برف لبخند را بر لب هاي گرگاني ها نشاند.

ديروز ظهر كه من هم مانند خيلي از گرگاني ها براي برف بازي به همراه پسرم به ناهار خوران رفته بوديم خانواده هاي زيادي را ديدم كه با شادي با هم برف بازي مي كردند.

شيريني بارش برف در اين بود كه در اين برف بازي و پرتاب گلوله هاي برفي كسي به آشنا و غريبه بودن توجهي نميكرد و همه به همديگر لبخند هديه مي كردند و كسي از اينكه گلوله برفي به عمد يا به سهو به اون مي خورد ناراحت نمي شد.

http://tehranpic.net/images/aaf10ydf3crlewbrjg.jpg

http://tehranpic.net/images/m83x7fgtc2jw9bjwtd1.jpg

مردم شاد گرگان در حال برف بازي


http://tehranpic.net/images/dugz3randfuqj9whmm26.jpg

جنگل برف نشسته ناهار خوران

http://tehranpic.net/images/y0n4rznfh68gxsc6fg.jpg

http://tehranpic.net/images/v9i2z54bis6dmzw3ldfm.jpg

قوري برف نشسته

این 20 جمله ساده را بکار نبرید !

مِگم كه ...

آن چه مي گوييم در حقيقت فكري است كه بيان مي شود. كلمه ها و انديشه ها داراي امواجي نيرومند هستند كه به زندگي و امورمان شكل مي دهند.من و تو، ما و شما به طور حتم مي توانيم با استفاده از كلمه ها و اصطلاح هاي مثبت در سطحي وسيع انرژي مثبت را بين همه پخش كنيم.

امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و او را به سمت منفي و بيماري سوق مي دهند! به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي دراصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم (با خودتان امتحان كنيد) اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نيروي ازدست رفته، ترميم و خستگي جسم را از بين مي برد بلكه نيروي مثبت و سازنده اي را به افراد هديه مي دهيم.

براي مثال:

به جاي خسته نباشيد؛ بگوييم : خدا قوت

به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت، سلامت باشي

به جاي دروغ نگو؛ بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟

به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد

به جاي خدا بد نده؛ بگوييم : خدا سلامتي بده

به جاي فقير هستم؛‌ بگوييم : ثروت كمي دارم

به جاي بد نيستم؛ بگوييم : خوب هستم

به جاي فراموش نكني؛ بگوييم : يادت باشه

به جاي داد نزن؛ ‌بگوييم : آرام باش

به جاي من مريض و غمگين نيستم؛‌ بگوييم : من سالم و با نشاط هستم

به جاي جانم به لبم رسيد؛ بگوييم : چندان هم راحت نبود

به جاي پدرم درآمد؛ بگوييم : خيلي راحت نبود

به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم : از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم

به جاي گرفتارم؛ بگوييم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

به جاي قابل نداره؛ بگوييم : هديه براي شما

به جاي شكست خورده؛ بگوييم : با تجربه

به جاي مگه مشكل داري ؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري؟

به جاي بدرد من نمي خورد؛ بگوييم : مناسب من نيست

به جاي مشكل دارم؛ بگوييم : مسئله دارم

وقتي بعد از مدتي همديگر را مي‌بينيم، به جاي توجه كردن به نقاط ضعف همديگر و نام بردن از آن ها مثل:

چقدر چاق شدي؟"، "چقدر لاغر شدي؟"، "چقدر خسته به نظر مي‌آيي؟" ، "چرا موهات را اين قدر كوتاه كردي؟"، "چرا ريشت را بلند كردي؟" ، "چرا گرفته اي ؟"، "چرا رنگت پريده؟"، "چرا تلفن نكردي؟"، "چرا حال مرا نپرسيدي؟" و ...

 بهتر است بگوييم : "سلام به روي ماهت"، "چقدر خوشحال شدم تو را ديدم" ، و ... عبارات ديگري كه نه تنها بيانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نيست، بلكه نوعي اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء مي كند. البته اگر اصراري نداشته باشيم كه حتماً درباره ي همديگر اظهار نظر كنيم، وگرنه مي‌شود كه درباره ي موضوعات مشترك، البته در محوريت مثبت با هم صحبت كنيم.

اقساط 36 ماهه

مِگم که ...

تو تاکسی ، پشت اتوبوس شرکت واحد در انتظار سبز شدن چراغ قرمز چهار راه بودیم

تبلیغ پشت اتوبوس توجهم را جلب کرد

" برگزاری مراسم عقد و عروسی با بازپرداخت 36 ماهه"

یعنی یه شب خرج کنی ، اونم برای دیگران ، و 36 ماه اقساطش رو بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


حقيقتي در باب باخت ايران

مِگم كه ... ايران هم بالاخره باخت

http://img.irna.ir/1389/13891103/30201103/T30201103-913370.jpg

ديروز بعد از 120 دقيقه نفس گير بالاخره ايران باخت و از دوحه خداحافظي كرد. بسياري از كساني كه تا ديروز پشت افشين قطبي ، مربي فهيم و با كمالات ايران بودند مثل صدها بار گذشته دشمن خوني اون شدند و كمر به تخريب وي بستند.

هماناني كه با بردهاي شيرين ايران شاد شده و وقتي كه ايران با تيم دوم خود عمارات را برد چنان از قطبي تعريف ميكردند و دم از ماندن او مي زدند كه همه فوتبال دوستان اميدوار شده بودند كه با هر نتيجه اي اين مربي خوب را حفظ خواهيم كرد.

اما بعد از بازي مفتضحانه ديروز كه تيم ايران با يك گل مغلوب كره جنوبي! شد ديگر خبري از آن همه تمجيد نبود.

از حاشيه و مقدمه مي گذرم تا قلب كلام را بگويم.

ما ديروز به چيزي كه استحقاقش را داشتيم رسيديم.

قبول بايد كرد كه حق ما بيش از بردن از تيم هايي چون كره شمالي و عراق و عمارات نبود .

من هم مثل شما هر 4 مسابقه ايران را با عشق به وطنم نگاه كردم و با هر گلي كه سربازان وطنم درون دروازه دشمن كاشتند فرياد شادي كشيدم.

اما با شروع بازي كره و گذشت چند دقيقه از آن فكر ميكنم شما هم متوجه بزاعت تيم ما شده بوديد.

تيمي كه در 120 دقيقه (البته منهاي 7-8 دقيقه آخر بازي) حتي به تعداد انگشتان دو دست هم نتوانست پاس سالم ارسال و توپ را درست و كاربردي به زمين حريف برساند لياقت بردن ندارد.

الحق كه كره اي ها از دقيقه اول تا آخر بازي هميشه در زمين ما حضور پر رنگ داشتند.

بگذريم ...

حرف من اين است كه

كشوري كه در دهه گذشته بيش از 30 ورزشگاه ساخته و زير ساخت هاي فوتبال آن حرف اول را در آسيا مي زند ، كشوري كه تيم هاي پايه آن از سنين كودكي و نوجواني شكل مي گيرد، استعداد هايي كه از سنين پايين كشف و پرورش داده مي شوند واقعا بايست در مقابل تيم بي برنامه و بي هدفي چون ايران مي باخت؟؟؟

انصاف داشته باشيم

تيم ايران ذاتا تيم عالي و بي رقيبي است ، ولي كجاست كشف و پرورش بازيكنان مستعد ؟

ديشب از فرط ناراحتي تنها اشك نريختم ولي برد حق كره اي كه من اصلا دل خوشي از آن ندارد

و به قول عادل فردوسي پور عزيز : انشاالله چهار سال ديگر ...

اسراف یا خیانت

مِگم که ...

امروز صبح (جمعه) رفتم برای صبحانه چند عدد نان بخرم

خانواده ما به خاطر تعداد کم از سالها پیش هیچ گاه در یک نوبت بیش از 3 الی 4 نان آن هم برای مصرف حدود یک هفته (یعنی تا جمعه آینده) خرید نمی کنیم.

امروز هم به عادت همیشگی و بسته به نیاز همین تعداد نان را خریده و به منزل برگشتم.

ولی وقتی به جلوی درب ساختمان رسیدم با چرخ دستی یکی از زحمتکشانی که به جمع آوری وسایل بلا استفاده مردم مشغول هستند برخورد کردم.

اول پیش خودم فکر کردم که شاید این بنده خدا چرخش را اینجا گذاشته و خود مشغول جمع کردن روزی خود در اطراف می باشد.

اما وقتی پا به درون حیاط آپارتمان گذاشتم برای لحظه خشکم زد

همسایه پایینی ما که اتفاقا از مهاجرین هستند (یعنی از استانهای دور دست به گرگان مهاجرت کرده اند) چندین کیسه پلاستیکی بزرگ حاوی نان های قلاچ درسته ! و سالم ، یعنی در حدی که حتی یک لقمه هم از هیچ کجای آنها جدا نشده بود بصورت خشک شده آورده بود و قصد داشت بفروشد.

اگر فرض کنیم این نان ها حتی مال قبل از اجرا شدن طرح هدفمند کردن یارانه ها ، یعنی زمانی که نان هنوز به قیمت فعلی نبود هم باشد

باز هم دل هر بیننده ای را به رنج می آورد که آیا این چیزی بجز خیانت است؟؟؟

چطور چیزی که همه ما آن را به عنوان برکت خداوند قبول داریم در استفاده از آن اینگونه سهل انگارانه عمل کنیم که به این شکل نان های درسته را خشک کنیم و در نهایت ...

واقعا فقط میتوان گفت که این کار اصلا اسراف نیست ، بلکه خیـــــانتی بزرگ است