نمی دانستم عشق کار همه کس نیست...نمیدانستم
آسمان جای عجیبیست ...
نمی دانستم ، عاشقی کار غریبیست ...
نمی دانستم عمر مدیون نفس نیست...
نمی دانستم عشق کار همه کس نیست...
نمیدانستم...
آسمان جای عجیبیست ...
نمی دانستم ، عاشقی کار غریبیست ...
نمی دانستم عمر مدیون نفس نیست...
نمی دانستم عشق کار همه کس نیست...
نمیدانستم...
امروز با مطلب جالب و نسبتاً كاربردي برخورد كردم . فكر ميكنم بارها به اين مساله كه در هنگام فرستادن ايميل نياز به فارسي نوشتن و همچنين نوشتن از راست به چپ داشته ايم برخورده ايم ولي راه حل آن را نميدانستيم.
حال با استفاده از اين ترفند به راحتي در جيميل فارسي بنويسيد
مِگم كه ... اين وبلاگ هم دنيا جالبيه هااااااااااا
چند ماهي است كه مي نويسم ... از شهرم ، مشكلاتش ، از گذشته هاي دور و نزديك و خيلي كم از خاطرات و دلم ...
شايد روزي شروع كنم به نوشتن ناگفته هاي دلم ، چون حس ميكنم حالا ديگر شما هم با دل من محرم شده ايد.
اما مشكلي كه در اين مدت در دنيا وبلاگ نويسي كشف كردم همانا ارتباطي تقريبا يك سويه است .
يعني متفاوت از محيط هايي مانند ايميل ، چت و ... دوستان و بزرگواراني كه در قسمت نظرات مطلبي را مي نويسند اگر از خود نشانه اي (يعني آدرس ايميل يا صفحه وب يا نشاني فيس بوك و يا هر راهي براي پاسخ گويي) نگذرانند عملا نويسنده را ياراي پاسخگويي به ابراز محبت يا انتقاد آن عزيز نيست ...
و اين براي من كه هميشه دوست دارم دل هيچ نا عزيزي كه به جاي خود ، دل عزيزانم را هم هيچگاه رنجيده از خود نبينم ، بسيار درد آور است.
گاهاً پيش آمده مطلبي را نوشته ام و عزيزي تشكر كرده و يا مطلبي انتقاد آميز نوشته اند. ولي به جهت اينكه هيچ نشانه اي بجز يك نام ، مرقوم نفرموده بودند نتوانستم جواب تشكر آن بزرگوار و يا توضيحي پيرامون سوءتفاهم پيش آمده تقديم حضورشان بكنم تا خدايي ناكرده گرد كدورتي از نگرانده مِگم كه ... بر دل آن مهمان عزيز اين خانه بر جاي نماند.
و حالا ...
چند صباحي است كه دوستي عزيزي كه براي من محترم و دوست داشتني هستند قدم بر چشم ما نهاده و هر از چند گاهي كلبه حقيرانه اين كوچكترين را روشن مي نمايند.
اما افسوس و صد افسوس كه در كنار پيام هاي زيبا و انتقاد هاي بجا چيزي بجز يك همراه باقي نمي گذارند و اين حسرت را بر دل مي گذارند كه بتوانم جواب محبت هايشان را تقديم حضورشان كنم.
اينجاست كه از يك سويه بودن ارتباط وبلاگي دلم به رنج مي آيد.
ولي از اين فرصت استفاده مي كنم و در اينجا جواب اين عزيز را مي نويسم.
دوست خوبم...
فرموده بوديد پيامي براي من نوشته ايد و اطمينان داريد آن را مطالعه كرده ام
در پاسخ به شما بايد بگويم
بنده هيچگونه پيامي از جنابعالي دريافت نكرده ام ... نه در اينجا ... نه در ايميل ... نه در فيس بوك و نه در هيچ محيط ارتباطي ديگري
و صد البته كه خوشحال ميشدم اگر چنانچه اينگونه بود و پيامي از شما خواننده عزيزم دريافت ميكردم.
و در پايان ...
نوشته بوديد ديگر به اين وبلاگ سر نميزنيد.
نميدانم از كدام نوشته من دل چركين شده و خاطرات مكدر شد. اما همانطور كه در بالا گفتم ... در مرام ما دل شكستن گناهيست نا بخشودني
اي كاش منت بر سر ما گذاشته و بيش از پيش به سراغ من بياييد.
درست است كه در دست چيزي براي پيش كشي به مقدمتان ندارم و نميتونم آنطور كه شايسته است پذيراي حضور شما در خانه كوچكم باشم
ولي بدانيد كه حضور شما و پيام هاي حضرتعالي نقطه قوت و انگيزه مضاعفي براي نگارنده خواهد بود.
خوش و خرم باشيد .... روزهايتان به شيريني توت هاي فرنگي ...
به فرموده بزرگي
خدایــا...
کـمـک کن دیرتر برنجیم ... زودتر ببخشیم .... کمتر قضاوت کنیم.... و بیشتر فرصت بدهیم
مِگم كه ...
ديروز كه داشتم به وبلاگ هاي همسايه و دست نوشته هاي دوستان خوبم سر ميزدم عكس از ابوطالب ندري عزيز بدجوري توجهم را جلب كرد.
اول عكس

مطلب تامل بر انگيزي را نيز اين عزيز بزرگوار در اين پست
" اعتراض شدید از عملکرد صدا و سیمای گلستان جهت عدم پخش مستقیم مسابقات"

مِگم که ...
بعد از گذشت فقط چند دقیقه از انتشار مطلب قبلی با عنوان خانمهای دیروز، خانمهای امروز ، دوست عزیزی به سرعت جوابیه ای را در اینجا ( زنانی برای همیشگی ما) نوشته اند که ابتدا چند نکته را ذکر و سپس مطلب این عزیز بزرگوار را در ادامه مطلب می آورم.
در ابتدا ممنون از اینکه به وبلاگ بنده سر زدید و متن نوشته شده را با این دقت و حوصله مطالعه فرمودید.
اما بعد از خواندن جوابیه شما به نظرم آمد آنقدر که با خواندن مطلب کمی عصبانی شده بودید با دقت کافی تا سطر آخر را نخوانده اید.
اگر کمی دقت میکردید این یک متن کپی شده بود که منبع اصلی آن را هم در آخر ذکر کرده بودم و قاعدتا نوشته خود من نبوده است و من صرفا به خاطر طعم طنزی که در نوشته حس کردم آنرا در اینجا نقل نمودم.
بنده هم با جنابعالی کاملا در این زمینه موافق هستم که زنان امروز جامعه ما از مظلومترین اقشار جامعه هستند .
چه در دوران نوجوانی و جوانی که در خانه پدری همیشه بین خواهر و برادر و خصوصا آزادی های فردی آنها فرق گذاشته می شود.
چه در زندگی مستقل و زناشویی که همانطور که شما هم به تفصیل فرمودید اکثرا مظلوم واقع می شوند.
چه در نقش مادر که همیشه سنگ زیرین آسیاب زندگی هستند .
چه در محل کار ... چه در خیابان ... و چه در ...
اگر مطلب طنز من باعث اساعه ادب و ناخشنودی جنابعالی یا دیگر زنان و مادران خواننده این وبلاگ گردید عذر خواهی مرا بپذیرید.
صبح ساعت ۵
قدیم: به آهستگی از خواب بیدار میشود. نماز میخواند و سپس به لانه مرغها میرود تا تخم مرغها را جمع کند
جدید: مثل خرچنگ به رختخواب چسبیده و خر و پف میکند.
صبح ساعت ۶
قدیم: شیر گاو را دوشیده است ، چای را دم کرده است ، سفره صبحانه را باعشق و
علاقه انداخته و با مهربانی مشغول بوسیدن صورت آقای شوهر است تا از خواب
بیدار شود.
جدید: بازهم خوابیده است
صبح ساعت ۷
قدیم: مشغول مشایعت آقای شوهر است که از در خانه بیرون می رود و هزار تا
دعا و صلوات برای سلامتی شوهر کرده و پشت سرش به او فوت میکند.
جدید: هنوز کپیده است.
صبح ساعت ۱۱
جدید: در حال مشاهده ماهواره هستند ایشون ، لطفاً مزاحم نشوید.
مِگم که ...
این همه از سخت گیری ها و کم محبتی های برخی از اساتید نوشتیم
امروز میخوام از روحیه دادن استاد هم بگویم.
فکر میکنم شما هم با من هم نظر باشید که دیدن استادی با چهره ای خندان که برای جواب دادن به سوالات دانشجویان سر جلسه امتحان حاضر شده بمب روحیه است.
استادی که در طول ترم دانشجو ها را تشویق به فقط درس خواندن کرده و تاکید همیشگی اش نترسیدن از امتحان و نمره و ... بوده.
استادی که نمره را چماغی در دست برای مهار دانشجو ندانسته .
استادی که در طول ترم آنقدر زمینه های گرفتن مثبت های کلاسی ، حل تمرین های داخل و خارج از کتاب ، و پروژه های کوچک و بزرگ را فراهم کرده بوده که واقعا دانشجویی که خواهان یاد گرفتن بوده ، درس را با دل و جان یاد گرفته ، فارغ از تلاش شب امتحان فقط برای پاس درس و نمره ناپلئونی.
استادی که در طول ترم نیز کلاس را با لبخندی دلنشین مدیریت کرده و حالا امروز که روز آزمون فرا رسیده ، دانشجو با قلبی مطمئن و نادلنگران از نمره ورقه در امتحان حضور یافته و با دیدن همان لبخند دلنشین همیشگی گوشه لب استاد روحیه ای دوچندان میگیرد و در انتها
از مراقب حاضر در جلسه تقاضای ورقه ای اضافه تر برای پاسخ دادن به سوالات می کند ...





مِگم که ... سلام
بعد از پست " این دِگه خَیلی بی معرفتیه " ، استاد محترم و بزرگواری با نام مستعار aaa جوابی را نوشتند که لازم دانستم در پستی مستقل مطلبی را ، نه در جواب این استاد عزیز که در مقام گفتگویی دوستانه درج کنم.
ابتدا متن جواب این استاد عزیز:
سلام
با استادا خيلي چپي ها
به خدا اينطوري نيست من كه همه شاگردام رو دوست دارم ولي ديگه يه جاهاي آدم مجبوره خيلي صميمي مي شي احترام ميگذاري مي گن خله سخت مي گيري مي گن ديونه عقده اي مي خندي مي گن شفته بد اخلاقي مي گن با خودشم قهره به خدا ما نفهميديم چكار كنيم.اينقدر آخره كلاس مي گن خسته نباشيد آدم درس دادن يادش مي ره .انتظارات زيادي داري عزيزم به عنوان يك دانشجو آيا تونستي تمامي انتظارات يك استاد رو برآورده كني كه مي خواهي استادت همه جوانب رو در نظر بگيره.ميخواهي آخر ترم ورقه هام رو بدم صحيح كني ببنيم به چند نفر خدايي نمره پاس ميدهي همه سئوالها هم از تو جزوست.كلاس رو نگو كه ديگه گاراژه يكي ميره يكي كي آد خودت حاضري بري بالا برا 40 نفر درس بدي كه عين كندو عسل يكي مي ره بيرون يكي مي آد يكي داره اس ام اس مي ده يكي داره مخ دختر جلويي رو مي زنه يكي داره جك تعريف ميكنه تو رشته كلام از دستت نمي ره تازه اينكه ديگه توپ تانك مسلسل ديگر اثر ندارد از هيجي هم نمي ترسند حالا ترس چيه هيچ احترامي هم نيست.يك طرفه به قاضي نرو باشه از بچه هاي كلاس هم بنويس چكار ميكنن و چه زجري مي كشه بد بخت استاد و باور كن براي تدريس اينقدرها هم پول نمي دهند اين فقط عشق به درس دادن كه كسي حاضر بياد درس بده وگرنه پولش نيست
استاد عزیز و محترم جناب aaa
بنده در کسوت دانشجو و شاگرد شما متعاقباً سلام گرم و صمیمانه ام را تقدیم حضرت عالی می کنم و در ابتدا لازم میدانم از اینکه وقت گران بهایتان را صرف مطالعه و نهایتا جواب به مطالب من نمودید کمال تشکر را داشته باشم.
و اما ...
ولله اصلا اینطور که شما فرمودید نیست و بنده کوچکترین خصومتی با اساتید زحمتکش ندارم. چون بنده هم میدانم که بعضاً این عزیزان آنقدر که شایسته زحماتشان است مزد نمی گیرند چه از نظر مالی و از دانشگاه و چه از نظر معنوی از طرف دانشجویان.
اما در بین شما عزیزان زحمتکش نیز هستند کسانی که چند برابر بیش از وقتی که برای دانشجو صرف می کنند حق الزحمه دریافت می کنند و شاید به همین خاطر و به دلیل دریافت مبالغ بی حساب و کتاب است که این امر بر ایشان مشتبه شده که کسی را یارای اعتراض به عملکردشان نیست و همانطور که در پست مربوطه گفتم چه بسا خود را خدای درون کلاس می پندارند.
شاید شما هم آن هایی را بشناسید که بجز عده ای از دانشجویان نور چشمی به احد دیگری احترام که هیچ حتی جواب درست و حسابی هم نمیدهند (که نمونه اش را قبلا به تفصیل شرح دادم)
ولی با فرموده های حضرتعالی کاملا موافقم که برخی از دانشجو نمایان که ظاهرا مغزشان کماکان در دوران راهنمایی یا حداکثر دبیرستان سکنی گزیده و قصد ترک آن دوران شیرین را ندارد ،هنوز خود را پشت نیمکت های کلاس سوم می بینند.
که ای کاش در کلاس های پیش دانشگاهی بجز درس های پیش نیاز و پایه ، ساعتی را هم اختصاص به آموزش منش دانشجویی به این اندک عزیزان می دادند.
بنده هم به عنوان دانشجو وقتی در برخی کلاس ها چنین رفتارهایی که شما فرومدید را می بینم به شخصه قلبم به رنج می آید و به این فکر میکنم که اگر به جای این استاد که بحق هم سن و سال پدر این دانشجویان نیز می باشد ، به واقع پدر محترمشان هم بود همین رفتار را از خود نشان می دادند؟
احترام کاملا یه رفتار دوسویه است و قاعدتا ابتدا وظیفه دانشجو است که به رسم کوچکتری احترام بگذارد تا استاد بزگوار نیز موظف به احترام گذاشتن شود.
ولی استاد عزیز، جناب aaa من هم به چشم دیده ام دوستانی که مودبانه موضوع خود را مطرح کرده اند اما به هر دلیلی ( شاید آنها هم مانند من نگارنده از سیمای زیبایی بهره مند نبوده و صدای دلنشینی نداشتند تا به دل برخی از اساتید بنشیند) جوابی پرخاشگر گونه و فاقد کوچکترین احترامی دریافت نموده اند.
در پست های قبل مفصل نوشته ام که منِ نوعی نیز خارج از درب های این کلاس ها که برخی ، تاکید میکنم که برخی از اساتید خود را خدای آن اتاق 3 در 4 می پندارند دارای شخصیت و پست اداری و جایگاه اجتماعی هستیم .
پس بیاییم خود را گم نکنیم و به یکدیگر احترام بگذاریم و هیچ گاه به خاطر عده ای دانشجو نمای بی فرهنگ و به دلیل فقط چند استاد! بی جنبه که ظرفیت درخواست های چند جوان را که بخاطر نیم نمره ازشان خواهش می کنند را ندارند همه اساتید با فهم را به یک چشم نگاه نکنیم.
اینترنت این روزها نقش بسیار پر رنگ تری از آنچه که در چند سال پیش داشت پیدا کرده است. به نحوی که ما ایرانیان هم در کشور خود به خوبی می توانیم این تغییرات را لمس کنیم. این روزها به مدد دست آورد های بزرگان این حوزه در گذشته و حال شاهد شکوفایی هر چه بیشتر شبکه جهانی هستیم و بسیار به جا خواهد بود تا افرادی را که نقشی به سزا در شکل گیری این شبکه جهانی داشتند بشناسیم. در مقاله پیش رو که برگردانی است آزاد از یک مقاله که اخیرا منتشر شده، 41 تن از بزرگان تاریخ اینترنت که در رسیدن آن به جایگاه فعلی نقش تعیین کننده داشتند معرفی شده اند.
لازم به ذکر هست که من معمولا علاقه ای به برگرداندن مقالات دیگران ندارم، اما این مقاله برای من متفاوت بود و من تصمیم گرفتم تا به پاس قدردانی از این بزرگان و معرفی هر چه بهتر آنها اقدام به باز نشر و برگردان کنم. تنها کافیست تا دنیایی بدون اینترنت و سرویس های اون رو تجسم کنید تا به ارزش کار این بزرگان پی ببرید.
وینتون سرف به همراه باب کان کسانی بودند که پروتکل TCP/IP را پایه گذاری کردند. پروتکلی که به موجب آن بین کامپیوتر های یک شبکه امکان ارتباط و انتقال پیام برقرار شد و اینترنت بر پایه آن بنا شده است. وینتون سرف در یک اظهار نظر جالب توجه بیان کرده که اینترنت آینه ای تمام نما از اجتماع افراد است و ارسال هرزنامه نیز یکی از آثار جانبی رایگان بودن سرویس ایمیل است.

در چمبلوک علاوه بر تلاش جهت معرفی گویش گرگانی ، گریزهایی نیز به آداب و رسوم مردم این دیار ، مشکلات شهر و نیز وقایع دهه گذشته زده شده است.
در داستان چهارشنبه سوری ، نویسنده اختلاف سلیقه های سه نسل خانواده را روایت کرده و در ضمن آن گریزی به رسوم چهارشنبه سوری ( همچون برپا کردن آتش ، قاشق زنی و ... ) در سال های قدیم و محله سنتی میخچه گران زده و در ادامه به شکل ظریفانه ای این نکته را مطرح می کند که برخی برخوردهای سلبی و خشن با این رسوم سبب تغییر شکل برگزاری این جشن و تبدیل امروزه آن به جمع شدن جوان ها و نوجوان ها در کاوش و کارواش و میناگل و فرهنگ شهر ، و پرتاب ترقه و ... شده است
.
«اِمشو، اِمشو نِمِدانی چه خِبَر بود اُميد، کَعَینَهو صحرا محشر اِنقَد آدمیزاد جَم شُدِه بود که خیال مِکَردی همه آمِدَن به خانه جُهود سنگ و کُلُخ پَرتُو کنن، یَک تِرقه¬هایی مِنداختَن که فکر مُکُنَم وَختی تو کارواش زيمین مُخورد تَن مِیت ها تو معصومزاده عبدالله هم مِلَرزید، خدا داده بود به این جُووانا جَکِ جانِوَر، قَبلَنا مارا بِچِّه ها مِرَفتن میانِ حمباما باغشاه وُ سردار وُ کاسه گران وُ زرین گل بارا بِچِّه هاشان دختر رَج مِکَردن اَلانِه دِگِه بِچِّه ها زَحمت پییَر مارا رِ كَم مُكُنَن و خودهاشان دَس بالا مِزَنن.»نَنجان اُو دِهنش رِ قورت داد وُ هَمِنجور که داش جلو میامِد گفت: «این مَمَد وَر پَریده کاچِّه ماتُشکِه اَم تا چُوشماش به دو تا دختر باریک میان اِفتاد که غَمزِه قَمیش میامِدَن اُو از لب وُ لوچِش اُوزان شد وُ به یَک طُرفَتُ العَین من رِ بی خیال شد، یَحتَمِل الان هم بیاد دَس پیش رِ مِگیرِه که نَنجان کُجِه رفتی، چِقَد دلم شورِتِ زد.»
«اِمشو، اِمشو نِمِدانی چه خِبَر بود اُميد، کَعَینَهو صحرا محشر اِنقَد آدمیزاد جَم شُدِه بود که خیال مِکَردی همه آمِدَن به خانه جُهود سنگ و کُلُخ پَرتُو کنن، یَک تِرقه¬هایی مِنداختَن که فکر مُکُنَم وَختی تو کارواش زيمین مُخورد تَن مِیت ها تو معصومزاده عبدالله هم مِلَرزید، خدا داده بود به این جُووانا جَکِ جانِوَر، قَبلَنا مارا بِچِّه ها مِرَفتن میانِ حمباما باغشاه وُ سردار وُ کاسه گران وُ زرین گل بارا بِچِّه هاشان دختر رَج مِکَردن اَلانِه دِگِه بِچِّه ها زَحمت پییَر مارا رِ كَم مُكُنَن و خودهاشان دَس بالا مِزَنن.»نَنجان اُو دِهنش رِ قورت داد وُ هَمِنجور که داش جلو میامِد گفت: «این مَمَد وَر پَریده کاچِّه ماتُشکِه اَم تا چُوشماش به دو تا دختر باریک میان اِفتاد که غَمزِه قَمیش میامِدَن اُو از لب وُ لوچِش اُوزان شد وُ به یَک طُرفَتُ العَین من رِ بی خیال شد، یَحتَمِل الان هم بیاد دَس پیش رِ مِگیرِه که نَنجان کُجِه رفتی، چِقَد دلم شورِتِ زد.»
مطلب جالبي را خاندم ... گفتم برا شما هم بذارم تا شما هم مثل من اطلاعات عمومي تان بالاتر بره

مِگم که ... :( این یکی دِگه آخر بی معرفتیه
روز قبل میری پشت در اتاق استاد و در می زنی بعد از چند دقیقه در حالی که گوش هات رو تیز کردی، از پشت در صدایی همچو زمزمه نسیم بهاری به گوشت میرسه که ظاهرا معنی لغوی آن "بفرمایید" یا دیگه حداکثر "بله" میشه
وارد اتاق می شی و به رسم شاگرد و استادی سلام گرمی رو تقدیم استاد بزرگوار می کنی
استاد که از قضا خانم محترمه ای هم هستند با زحمت زیاد و پشت چشمانی نازک کرده 23 درجه سرشان را به سمت بالا انحنا داده و نیم نگاه می اندازند و سپس دوباره به کاغذی که روی میز گذاشته اند نگاه میکنند (شما بخوانید مطالعه می کنند)
در اینجا شما باید این عمل استاد را در بهترین حالت تعبیر به "سلام عزیزم ... خوش اومدی ... مشکلت چیه؟" و در حالت عادی (در پی برخورد زیبای! استاده) تعبیر به " سلام و مرض ... چه مرگته ... بنال ببینم چی از جونم میخوای ... هر جا میرم مثل اجل معلق میاد دنبالم!" کنید
از ایشون می پرسید که :
کلاس جبرانی درس ... که فرموده بودید فردا برگزار می شه از چه ساعتی شروع میشه؟
استاد در جواب می فرمایند: 8
شما با سری افکنده از خجالت و صورتی گل گون در حال پاک کردن عرق های خجلی می پرسید:
خیلی ببخشید ... این کلاس تا چه ساعتی خواهد بود؟ آخه من کارمند هستم و ممکنه سر صبح رییسم مرخصی نده ...
استاد می فرماید: 12
شما دوباره با وضعی به مراتب بدتر از اوضاع بالا در حالی که از فرط شرمساری چیزی به تبدیل شدن به قطرات آب نمانده اید و عن قریب است که به زمین فرو بروید می گویید:
استاد ... حتما تا 12 طول می کشه دیگه؟؟؟ آخه اگه برای ساعت اول نتونم مرخصی بگیرم ، بتونم برای ساعت دوم خودم رو برسونم
استاد در حالی که نگاه نافذی به شما می کنه که البته معنیش میشه " مگه میشه حرفی که من میزنم 2 تا بشه؟؟" بهت میگه: بله
در اینجا لازمه شما رو دعوت کنم متن بالا رو دوباره با دقت بخوانید و ببیند استاد محترم کلا در عرض این مکالمه چند کلمه حرف از دهان مبارکشان خارج شده ...
...
فردا:
طبق پیش بینی انجام شده بر اثر حجم کارهای صبحگاهی اداری شما نمیتوانید ریاست محترم مربوطه را مجاب به دادن مرخصی کنید و با تلاش زیاد قسمتی از کارها را جمع بندی نموده و به هر شکل به تفکر خودتان چند دقیقه مانده به شروع کلاس دوم خود را به کلاس می رسانید.
در که میزنید و از استاد اذن ورود به کلاس می گیرید، متوجه یه چیز خاص در نگاه استاد که مشابه نگاه عاقل اندر سفیه می باشد می شوید ... ولی به روی خودتان نمی آورید و به سرعت خود را به اولین صندلی خالی می رسانید.
توجه داشته باشید که الان تازه ساعت 10 است و طبق فرموده استاد در بالا (با تاکید به 2 تا نشدن حرفشان) هنوز 2 ساعت دیگر به پایان کلاس باقی مانده است
شروع میکنید به خارج کردن جزوه و کتاب و مداد و آماده نت برداری از فرمایشات استاده محترمه می باشید که یهو می بینید استاد عزیز دارد می فرمایند:
امیدوارم که در امتحان پایان ترم موفق باشید. همگی خسته نباشید ... خدا نگهدار
و شماااااااااااااااا می مانید و دو شاخ جوانه زده بر سرتان
این دِگه خَیلی بی معرفتیه
مگر همین استاد دیروز به شما نگفت که کلاس تا 12 طول می کشد؟؟؟
مگر بجز اینکه در بُرد گروه مربوطه اطلاعیه زده بود ، خودش شخصا هم تایید و تاکید نکرد که حتما کلاس از 8 تا 12 برقرار خواهد بود؟
مگر من برایش نگفتم که از اداره باید بیایم و مرخصی گرفتن سخت است؟
مگر ما با هم شوخی داریم؟
مگر او انسان نیست یا تا بحال مشکلی در زندگی نداشته است؟
چرا باید با وقت من اینگونه بازی کند؟
چرا در این دانشگاه یک سیستم نظارتی وجود ندارد؟
آیا واقعا خدای حاضر در دانشگاه استاد است؟
آیا واقعا کسی را توان بازخواست از اساتید نیست؟
آیا واقعا چشم بینا و گوش شنوا در دانشگاه مرده است؟
چطور از من کارمند انتظار انجام وظیفه درست و دقیق وجود دارد ولی از استاد دانشگاه هیچ سوال و جوابی نمی شود؟
چرا وقتی من برای کمتر از 20 دقیقه نمیتوانم برای خوردن صبحانه وقت بزارم که نکند یکی از بندگان خدا که از راه دور آمده در اداره چند دقیقه ای معطل شود و آنوقت تنها چیزی که در دانشگاه برای کسی ارزشی ندارد وقت من دانشجو باید باشد؟
ای استاد عزیز و محترم ... همیشه در بر یک پاشنه نمی گردد ...
بدان و آگاه باش که این دوره نیز بگذرد و درس و دانشگاه همانطور که تا امروز گذشت زین پس هم بگذرد ولی تنها چیزی که از بین نمی رود انسانیت و منش انسانیست ...
مخواه که با تو هم چنان کنند که تو با ما می کنی ... و صد البته اندک زمانی باقیست برای جبران
مِگم که ... تصور کن
تو سالن ایستادی و داری با یکی از همکلاسی های خانم که بسیار موقر هم هستند و از قضا از اون دسته خانم هایی هم هستند که بی نهایت خودشون رو تحویل می گیرند ، یعنی تا این حد که وقتی ازشون یه جزوه میخوای حتما حتما باید قبلش با یکی از دوستان صمیمیشون هماهنگ کنی تا بهشون پیام بدن تا اون خانم محترمه زحمت کشیده و براتون جزوه رو بیارن ، داری یک صحبت کاملا جدی در خصوص امتحان سختی که ساعت بعد و سوالاتی که احتمال داره تو امتحان بیاد می کنید که یهو ...
موبایل ایشون که تو دستشون بوده و داشتند در حین گفتگو باهاشون بازی میکردند از دستشون رها میشه و میفته وسط سالن و به چندین قطعه مساوی و نامساوی تقسیم میشه و یهو می بینی که از زیر قاب موبایل یعنی دقیقا بین قاب موبایل و باطری ! عکس یکی از آقایون همکلاسی نسبتا خوشتیپ که خانم محترمه ! با دقت زیاد جاسازی فرموده بودند هویدا می شه و از بد شانسی ایشون درست جلوی پای شما هم میفته ...
(اگه فقط یه لحظه این صحنه رو تجسم کنید واقعا دیدنی و تامل برانگیز خواهد بود)
اون خانم محترمه هم در حالی که رنگش به سان بادمجان در آمده شروع میکنه به جمع کردن قطعات موبایل و صد البته اولین چیزی که برمیدارند تصویر دلبر نازنین است که روی زمین افتاده ...
بعد هم در کمال وقاحت از شما می پرسه : شما هم دیدید؟؟؟
و شما فکر میکنید که جواب این سنگ پای قزوین را چه باید داد ...
امسال هم پِزقِه این کَلکَل از سر صُبانه زِده شد،
نِمِدانم صُبَت از کُجه به عَید وُ این حرفا رسید که مَمَد درآمِد گفت:
«اِندَفـِه من مُخوام از این شلوار بَگی گوشادها که جُواد دارِه بیگیرم».
جُواد بِچِّه همسادِه مائه که همسِندِ مَمَدِه وُ چیک وُ پیکِشان هم با همدِگِه ئِه.
پییَرِ ما اَم تا این رِ شينید چِشاشِ اَتومتو کرد وُ مَمَدِ گفت:
«خودت از در وُ همسادِه شرم نِمِکُنی مُخوای از اون تُمبانها کَعَینَهو پیژامه مُمانِه پات کنی؟»
سر این یَک موضوع که پییَرِه حق داره،
چون بِچِّه¬ها مَلِّه هم هر دَفِّه جُواد رِ با اون شِلوار مِبینَن مِگَن:
«شِفتِ دینگِلا رِ بیوین چه طور شاب مِزَنه، لَخِّه تُمبان خانوار پاش کرده،
گُمان مُکُنه خَیلی پَک وُ پُز بهم زِدِه،
دُماغِش که مِثِّ دُماغِ ولی بِرِک مُمانه، اینِ رَم مُپوشِه دِگِّه باهاش مو نِمِزَنِه.»
مِگم كه ... دغدغه شما در دانشگاه چه بوده و چيست؟
اگر شما هم تمامي كلاس هايتان در طبقه چهارم يك ساختمان چهار طبقه با پله هاي نامتعارف برگزار مي شد قطعا هر بار كه پله ها را مي پيموديد فكر مي كرديد چرا بايد آسانسور فقط براي كاركنان دانشگاه كار كند و دانشجويان فقط بايد نظاره گر باشند؟
و يا اگر روزي فرا برسد كه مجبور باشيد خود را چندين بار از طبقه چهارم به حياط دانشگاه برسانيد و كاري انجام دهيد و دوباره به كلاس برگرديد حتما دعا خواهيد كرد اي كاش راهي براي بالا و پايين رفتن وجود داشت تا اين همه پله را طي نمي كرديد...
حالا اين نويد را به شما مي دهم كه مسئولين دانشگاه مونيج در يك اقدام جالب تمام وقت و همت خود را گذاشته اند تا اندك رفاهي براي دانشجوي مظلوم فراهم آورند...
در وبلاگ دوست بزرگوار و عکاس عالیقدر گرگانی جناب آقای ابوطالب ندری با پیشنهاد تامل برانگیزی روبرو شدم که در اینجا بدون هیچ کم و کاستی نقل می کنم .
امید آنکه گوش شنوایی و دست توانگری پیدا شود تا چنین حرکات ارزشمندی بیش از پیش دیده شوند.

تبریک و تسلیت در گذشت ، شهادت گونه به خانواده محترم جوان ناکام امير محمد قاسمي دانش آموز ممتاز و 16 ساله گرگاني كه در دبیرستان خوارزمی گرگان تحصیل می کرد که در اثر حادثه و بی احتیاطی یک راننده ، دچار مرگ مغزي گردید و خانواده اش برای رضای خداوند متعال اعضاي بدن نوجوان شانزده ساله شان را به ۱۸ هموطن ایرانی و بيمار اهدا كردند و با اين كار نیک ، نام و ياد نور چشمشان را در خانواده هاي بسياري زنده نگاه داشتند را ، همه خبر دارند و مطلعند.
این کار ارزشمند خانواده محترم قاسمی ، از یاد نخواهد رفت و در پیشنهادی به اعضای شورای شهر ، شهرداری و فرمانداری گرگان ، برای ارج نهادن به این کار ارزشمند و ترویج ان در صورت تکرار هر گونه اتفاق و ... ( انشاالله شاهد نباشیم ) اسم خیابان ، میادین ، مکان و جایی را نامگذاری کنید و یاد خاطره ان همانند شهیدان گلگون کفن این سرزمین در یادها ، زنده و جاودان بماند.
امید است با شناختی که از این عزیزان دارم ، پیگیری و تا حصول نتیجه و عملی سازی این پیشنهاد ، دست نکشند و این اقدام را عملی سازند .
سلام
لازم ديدم توضيح كوچكي در مورد كامنت ها بگم
برخي از دوستان نظرات رو به صورت خصوصي مي فرستند و قاعدتا امكان تاييد و قرار دادن در وبلاگ وجود نداره.
برخي دوستان هم به گونه اي نظر ميدهند كه سواليست و نياز به جواب دارد ولي نه ايميل گذاشته اند و نه آدرس و نه ...
به اين دسته هم نميشد جواب داد
ولي برخي از دوستان هم از جواب هايي تامل بر انگيز مي نويسند. مثلا دوست عزيزي بعد از ديدن عكس ژيان مشخصات كامل صاحب ماشين و همسر و محل كارشان را ذكر نموده بودند كه قاعدتا نبايد تاييد مي شد. چون من اجازه ندارم چنين اطلاعاتي از ديگران را بدون اجازه شان در وبلاگ قرار دهم.
در پايان از تك تك دوستان عزيزي كه وقت مي گذارند و نوشته هاي من را مطالعه و خصوصا در زحمت كشيده و نظرات خوب خود را درج مي كنند بي نهايت سپاسگذارم.