گرگاني بايد به خود ببالد كه در بهشت خداوند زندگي مي كند
ديروز عصر به نيت خريد روزنامه از خانه بيرون آمدم. قدم كه به خيابان گذاشتم عطر مست كننده بهار نارنج در آغوشم گرفت. در تمام طول خيابان بوي بهار نارنج موج ميزد.

ميخواستم به روزنامه فروشي فلكه كاخ بروم و روزنامه اي بخرم. از دوران نوجواني شاليكوبي براي من از سر دادگاه انقلاب تا فلكه كاخ تعريف شده بود. اما چند ساليست كه اين تعريف كمي طويل تر شده و تا پاساژ مرواريد رسيده است.
وقتي به دادگاه انقلاب رسيدم مثل هميشه شاليكوبي را زنده و پر رفت و آمد ديدم. به سمت كاخ راه افتادم و مشغول تماشاي مغازه هاي رنگارنگ در امتداد خيابان شدم. به ياد آوردم روزگاري دور ، پاركينگي سر كوچه مدرسه سجاديه نبود و بجاي آن باغ خرابه اي بود كه در سالهاي كودكي، قبل و بعد از مدرسه آنجا بازي مي كرديم.
پايين تر كه آمدم نيشكر را ديدم كه چند سال پيش رونقي آنچناني داشت و جوانان براي خوردن يك نوشيدني آنجا صف مي كشيدند و چه بسا گاها اين انتظار هاي طولاني منجر به دعوا هم مي شد.
ياد نانوايي متحركي كه آنروز ها در شاليكوبي بود بخير. اگر اشتباه نكنم آن نانوايي سهم مردم شاليكوبي از دوران جنگ بود. نانوايي كه در يك كانتينر تعبيه شده بود.
از جزييات بيشتر كه بگذريم رسيدم به كاپري كه تا آن زمان كه به ياد مي آوردم ساختماني خرابه و سوخته در دل شاليكوبي بود كه اين روز ها همه شاهد ساخت بنايي مدرن و شيك بجاي آن سينماي تخريب شده هستيم.
روزنامه را خريدم و به قصد رسيدن به منزل از همان مسيري كه آمده بودم برگشتم.
اينبار آدم هاي شاليكوبي رخ نمايي مي كردند.
دانش آموزاني كه با عجله و دواون دوان به سمت خانه مي رفتند. دبيرستاني هايي كه تازه خود را يافته و اندك آرايش و پيرايشي كرده و آهسته و با تامل قدم بر مي داشتند.
عروسك هاي بزك كرده كه به واقع مشخص نبود براي خريد و قدم زدن آمده اند يا قصد رفتن به جشني را دارند.
توجهم را مرد دستفروشي جلب كرد كه به وقت غروب خورشيد سجاده اش را در مقابل ساختمان تامين اجتماعي پهن كرده بود و بي توجه به عابران شاليكوبي سر سجده در مقابل معبود به خاك مي ساييد و مشغول راز و نياز بود.
و وقتي در پياده رو دادگاه انقلاب مي رفتم ، عطر بهار نارنج با تمام وجود جاري بود. يك صف طولاني از درختان نارنجي كه برگ هاي جديد بر شاخه هايشان تُرجه زده بود و شكوفه هاي سپيد بهار بر رويشان خود نمايي مي نمود.
به اين فكر ميكردم كه گرگاني بايد به خود ببالد كه در بهشت خداوند زندگي مي كند.
مِگم که ... تکیه کلام اکثر گرگانی هاست ... لااقل بیشتر کسانی که من میشناسمشون جملاتشون رو با مِگم که شروع می کنن. قراره تو این وبلاگ از شهرم گرگان و مشکلات و مسائل روزمره این خاک شریف بنویسم