در چمبلوک علاوه بر تلاش جهت معرفی گویش گرگانی ، گریزهایی نیز به آداب و رسوم مردم این دیار ، مشکلات شهر و نیز وقایع دهه گذشته زده شده است.

 

در داستان چهارشنبه سوری ، نویسنده اختلاف سلیقه های سه نسل خانواده را روایت کرده و در ضمن آن گریزی به رسوم چهارشنبه سوری ( همچون برپا کردن آتش ، قاشق زنی و ... ) در سال های قدیم و محله سنتی میخچه گران زده و در ادامه به شکل ظریفانه ای این نکته را مطرح می کند که برخی برخوردهای سلبی و خشن با این رسوم سبب تغییر شکل برگزاری این جشن و تبدیل امروزه آن به جمع شدن جوان ها و نوجوان ها در کاوش و کارواش و میناگل و فرهنگ شهر ، و پرتاب ترقه و ... شده است

.

 

«اِمشو، اِمشو نِمِدانی چه خِبَر بود اُميد، کَعَینَهو صحرا محشر اِنقَد آدمیزاد جَم شُدِه بود که خیال مِکَردی همه آمِدَن به خانه جُهود سنگ و کُلُخ پَرتُو کنن، یَک تِرقه¬هایی مِنداختَن که فکر مُکُنَم وَختی تو کارواش زيمین مُخورد تَن مِیت ها تو معصوم‌زاده عبدالله هم مِلَرزید، خدا داده بود به این جُووانا جَکِ جانِوَر، قَبلَنا مارا بِچِّه ها مِرَفتن میانِ حمباما باغشاه وُ سردار وُ کاسه گران وُ زرین گل بارا بِچِّه هاشان دختر رَج مِکَردن اَلانِه دِگِه بِچِّه ها زَحمت پییَر مارا رِ كَم مُكُنَن و خودهاشان دَس بالا مِزَنن.»نَنجان اُو دِهنش رِ قورت داد وُ هَمِنجور که داش جلو میامِد گفت: «این مَمَد وَر پَریده کاچِّه ماتُشکِه اَم تا چُوشماش به دو تا دختر باریک میان اِفتاد که غَمزِه قَمیش میامِدَن اُو از لب وُ لوچِش اُوزان شد وُ به یَک طُرفَتُ العَین من رِ بی خیال شد، یَحتَمِل الان هم بیاد دَس پیش رِ مِگیرِه که نَنجان کُجِه رفتی، چِقَد دلم شورِتِ زد.»

«اِمشو، اِمشو نِمِدانی چه خِبَر بود اُميد، کَعَینَهو صحرا محشر اِنقَد آدمیزاد جَم شُدِه بود که خیال مِکَردی همه آمِدَن به خانه جُهود سنگ و کُلُخ پَرتُو کنن، یَک تِرقه¬هایی مِنداختَن که فکر مُکُنَم وَختی تو کارواش زيمین مُخورد تَن مِیت ها تو معصوم‌زاده عبدالله هم مِلَرزید، خدا داده بود به این جُووانا جَکِ جانِوَر، قَبلَنا مارا بِچِّه ها مِرَفتن میانِ حمباما باغشاه وُ سردار وُ کاسه گران وُ زرین گل بارا بِچِّه هاشان دختر رَج مِکَردن اَلانِه دِگِه بِچِّه ها زَحمت پییَر مارا رِ كَم مُكُنَن و خودهاشان دَس بالا مِزَنن.»نَنجان اُو دِهنش رِ قورت داد وُ هَمِنجور که داش جلو میامِد گفت: «این مَمَد وَر پَریده کاچِّه ماتُشکِه اَم تا چُوشماش به دو تا دختر باریک میان اِفتاد که غَمزِه قَمیش میامِدَن اُو از لب وُ لوچِش اُوزان شد وُ به یَک طُرفَتُ العَین من رِ بی خیال شد، یَحتَمِل الان هم بیاد دَس پیش رِ مِگیرِه که نَنجان کُجِه رفتی، چِقَد دلم شورِتِ زد.»