این دِگه خَیلی بی معرفتیه
مِگم که ... :( این یکی دِگه آخر بی معرفتیه
روز قبل میری پشت در اتاق استاد و در می زنی بعد از چند دقیقه در حالی که گوش هات رو تیز کردی، از پشت در صدایی همچو زمزمه نسیم بهاری به گوشت میرسه که ظاهرا معنی لغوی آن "بفرمایید" یا دیگه حداکثر "بله" میشه
وارد اتاق می شی و به رسم شاگرد و استادی سلام گرمی رو تقدیم استاد بزرگوار می کنی
استاد که از قضا خانم محترمه ای هم هستند با زحمت زیاد و پشت چشمانی نازک کرده 23 درجه سرشان را به سمت بالا انحنا داده و نیم نگاه می اندازند و سپس دوباره به کاغذی که روی میز گذاشته اند نگاه میکنند (شما بخوانید مطالعه می کنند)
در اینجا شما باید این عمل استاد را در بهترین حالت تعبیر به "سلام عزیزم ... خوش اومدی ... مشکلت چیه؟" و در حالت عادی (در پی برخورد زیبای! استاده) تعبیر به " سلام و مرض ... چه مرگته ... بنال ببینم چی از جونم میخوای ... هر جا میرم مثل اجل معلق میاد دنبالم!" کنید
از ایشون می پرسید که :
کلاس جبرانی درس ... که فرموده بودید فردا برگزار می شه از چه ساعتی شروع میشه؟
استاد در جواب می فرمایند: 8
شما با سری افکنده از خجالت و صورتی گل گون در حال پاک کردن عرق های خجلی می پرسید:
خیلی ببخشید ... این کلاس تا چه ساعتی خواهد بود؟ آخه من کارمند هستم و ممکنه سر صبح رییسم مرخصی نده ...
استاد می فرماید: 12
شما دوباره با وضعی به مراتب بدتر از اوضاع بالا در حالی که از فرط شرمساری چیزی به تبدیل شدن به قطرات آب نمانده اید و عن قریب است که به زمین فرو بروید می گویید:
استاد ... حتما تا 12 طول می کشه دیگه؟؟؟ آخه اگه برای ساعت اول نتونم مرخصی بگیرم ، بتونم برای ساعت دوم خودم رو برسونم
استاد در حالی که نگاه نافذی به شما می کنه که البته معنیش میشه " مگه میشه حرفی که من میزنم 2 تا بشه؟؟" بهت میگه: بله
در اینجا لازمه شما رو دعوت کنم متن بالا رو دوباره با دقت بخوانید و ببیند استاد محترم کلا در عرض این مکالمه چند کلمه حرف از دهان مبارکشان خارج شده ...
...
فردا:
طبق پیش بینی انجام شده بر اثر حجم کارهای صبحگاهی اداری شما نمیتوانید ریاست محترم مربوطه را مجاب به دادن مرخصی کنید و با تلاش زیاد قسمتی از کارها را جمع بندی نموده و به هر شکل به تفکر خودتان چند دقیقه مانده به شروع کلاس دوم خود را به کلاس می رسانید.
در که میزنید و از استاد اذن ورود به کلاس می گیرید، متوجه یه چیز خاص در نگاه استاد که مشابه نگاه عاقل اندر سفیه می باشد می شوید ... ولی به روی خودتان نمی آورید و به سرعت خود را به اولین صندلی خالی می رسانید.
توجه داشته باشید که الان تازه ساعت 10 است و طبق فرموده استاد در بالا (با تاکید به 2 تا نشدن حرفشان) هنوز 2 ساعت دیگر به پایان کلاس باقی مانده است
شروع میکنید به خارج کردن جزوه و کتاب و مداد و آماده نت برداری از فرمایشات استاده محترمه می باشید که یهو می بینید استاد عزیز دارد می فرمایند:
امیدوارم که در امتحان پایان ترم موفق باشید. همگی خسته نباشید ... خدا نگهدار
و شماااااااااااااااا می مانید و دو شاخ جوانه زده بر سرتان
این دِگه خَیلی بی معرفتیه
مگر همین استاد دیروز به شما نگفت که کلاس تا 12 طول می کشد؟؟؟
مگر بجز اینکه در بُرد گروه مربوطه اطلاعیه زده بود ، خودش شخصا هم تایید و تاکید نکرد که حتما کلاس از 8 تا 12 برقرار خواهد بود؟
مگر من برایش نگفتم که از اداره باید بیایم و مرخصی گرفتن سخت است؟
مگر ما با هم شوخی داریم؟
مگر او انسان نیست یا تا بحال مشکلی در زندگی نداشته است؟
چرا باید با وقت من اینگونه بازی کند؟
چرا در این دانشگاه یک سیستم نظارتی وجود ندارد؟
آیا واقعا خدای حاضر در دانشگاه استاد است؟
آیا واقعا کسی را توان بازخواست از اساتید نیست؟
آیا واقعا چشم بینا و گوش شنوا در دانشگاه مرده است؟
چطور از من کارمند انتظار انجام وظیفه درست و دقیق وجود دارد ولی از استاد دانشگاه هیچ سوال و جوابی نمی شود؟
چرا وقتی من برای کمتر از 20 دقیقه نمیتوانم برای خوردن صبحانه وقت بزارم که نکند یکی از بندگان خدا که از راه دور آمده در اداره چند دقیقه ای معطل شود و آنوقت تنها چیزی که در دانشگاه برای کسی ارزشی ندارد وقت من دانشجو باید باشد؟
ای استاد عزیز و محترم ... همیشه در بر یک پاشنه نمی گردد ...
بدان و آگاه باش که این دوره نیز بگذرد و درس و دانشگاه همانطور که تا امروز گذشت زین پس هم بگذرد ولی تنها چیزی که از بین نمی رود انسانیت و منش انسانیست ...
مخواه که با تو هم چنان کنند که تو با ما می کنی ... و صد البته اندک زمانی باقیست برای جبران
مِگم که ... تکیه کلام اکثر گرگانی هاست ... لااقل بیشتر کسانی که من میشناسمشون جملاتشون رو با مِگم که شروع می کنن. قراره تو این وبلاگ از شهرم گرگان و مشکلات و مسائل روزمره این خاک شریف بنویسم