به یاد آتاری
مِگم که ...:) ياد او قديما بخير
همون موقع هايي که تازه علم داشت پيشرفت مي کرد و ماها بجاي بازي توي کوچه و خيابان داشتيم با وسيله اي به نام " آتاري " آشنا مي شديم.

چقد شيرين بودي دقايق کوتاه بازي با آتاري...
خوب يادمه که اون اوايل برادر بزرگترم به همراه دوستاش مي رفتن و آتاري رو کرايه مي کردن و داخل يک ساک دستي به خونه مياوردن.
با هزار مکافات نصبش مي کرديم و ... چه لذتي داشت ماشين بازي و هواپيما.
ما که خيلي بچه بوديم ولي شاهد بودم که چقد روشون کم مي شد و چقد رو کم مي کردن

بدون اغراق بازي هواپيما نماد کنسول آتاري آن دوران بود
از بازي هاي خاطره انگير ديگه ميتونم به

بکس

زیر دریایی

ماشين سواري
و ...


اشاره کنم.
اونقد با آتاريِ کرايه اي بازي کرديم و اونقد به پدر و مادرم التماس کرديم تا بالاخره در يک غروب زمستاني از فروشگاهي با نام "صدا سيما" مقابل مسجد امير که الان تبديل به سي دي فروشي شده يک دستگاه آتاري خريدیم.
اولين شبي که آتاري را به خانه آورديم حس مي کردم خوشبخت ترين پسر گرگان هستم.
ديگر از خدا هيچ چيز نمي خواستم.
چقد خنديدم اون شب. صورت مادرم را بوسه باران کردم.
بين من و برادرانم نزاعي عميق براي گرفتن دسته آتاري در مي گرفت. از فردا تمام بچه هاي فاميل در خانه ما خيمه زده بودند و در انتظار نوبتشان براي در دست گرفتن دسته بازي ثانيه ها رو به شماره نشسته بودند.
و من و برادرانم محبوب ترين پسر هاي فاميل بوديم .
نميدانم چرا هيچگاه نتوانستم برادرم را در بازي هواپيما شکست دهم. هميشه اون بهتر از من بازي مي کرد و من همچنان در هنگام برخورد به کشتي ها و هيلکوپتر ها بازنده بودم.
مِگم که ... تکیه کلام اکثر گرگانی هاست ... لااقل بیشتر کسانی که من میشناسمشون جملاتشون رو با مِگم که شروع می کنن. قراره تو این وبلاگ از شهرم گرگان و مشکلات و مسائل روزمره این خاک شریف بنویسم