پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390
اسباب كشي از بلاگفا ديكتاتور
امروز بلاخره صابون ديكتاتوري بلاگفا به تن وبلاگ مِگم كه هم خورد و بدون اخطار قبلي قالب ولاگ من را پاك كردند و وقتي براي ديدن وبلاگم مراجعه كردم با صفحه اي بي روح مواجه شدم.
تلاشم مبني بر ايجاد قالب هم نتيجه نداشت و ظاهرا بلاگفا كاربران را مجبور مي كند از فقط و فقط از چند قالب بسيار زشت و معمولي خود بلاگفا استفاده كنند.
اين كار را توهين به خودم تلقي نمودم و از نبود آزادي براي تزيين وبلاگم بسيار دلخور شدم.
به همين خاطر از مِگم كه بلاگفا نقل مكان ميكنم و به خانه جديد در بلاگفا پرشين بلاگ مي روم.
از عزيزان و خوانندگان محترم وبلاگ مِگم كه خواهش ميكنم از اين به بعد به آدرس جديد وبلاگ مراجعه نماييد.
http://megamke.persianblog.ir/
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390
يك شب بياد ماندني در گرگان (2)
در مطلب قبل شبي به ياد مانداني در گرگان را نقل كردم ... و اينك ادامه ماجرا
اين تپه به اين عظمت ، اين جاده به اين درازي، اين همه آدم ، من بي نوا بي شانس آمِدم ماشين رِه يَك جايي پارك كردم كه جلوش يَك چاله كندن كه برج ايفل به صورت يَك پَل توش جا مُشُد.
يعني هيچ رِقمه جا نِداشت كه ماشين رِه يَك قدم هم تُكان بدي و خلاص كنيم.
در اوج بي اعصابي كامل نِشستم ميان ماشين و داشتم فكر مِكردم كه چِكار كنم، كه عيال گفت: ها؟؟ پس چي شد؟؟ برار زا سوپر من پاش كُل شده؟ من از اولشم مِدانستم كه تو "مَمَد خرتو" هم نيستي چه برسه به برار زا و خار زا سوپر من
منه رِه داري دِگه خون جلو چشامِه گرفته بود و مِخواستم همونجه ماشين رِه از بالا تپه با يَك لگد بندازم ميان دره ولي يَك هو فهميدم كه عمرن بتانم همچين كاري بُكُنم و بارا همين سوكوت رِه بهترين راه حل تو اون لحظه تشخيص دادم.
يكم فكر كردم و يَك هو يَك لامپ مهتابي ميان مغزم اَشنِفه زد، شايدم كولش بود، دقيقا نِمِدانم. به عيال گفتم: چي شي مي گي بارا خودت؟ حالا دِگه كارت به جايي رسيده كه به رفيق شيش رستم و پسر عامو مرد عنكبوتي (همون اسپايدر من خودما) و برار زا سوپر من توهين مُكُني؟
بشين پشت فرمان تا خودم يَك تنه با يك حركت پلنگي ماشينه رِه برات هل بدم.
عيال هم كه اَنَهو مايكل شوماخر نشست پشت فرمان و گارد رانندگي گرفت.
آقا ما هم تريپ قدرت برداشته بوديم و مِخاستيم ماشينه رِه برعكس شيب جاده و به سمت سربالايي هُل بديم كه ماشين يَك كم از چاله فاصله بيگيره تا بشه ماشينه رِه خلاص كنيم و با دنده روشنش كنيم.
حالا ما رِه داري زوووور ... زوووووووووور ... زووووووووور ... مگه اين لامصب از جاش تُكان مُخوره...
يعني بهتان بگم از بَس كه زور زده بودم شده بودم عينَهو حاجي فيروز... سياه ... ولي خا شانسي كه آوردم اون موقع شب بود و عيال نِمِتانست خار زا سوپر منه رِه بيوينه كه به اون روز افتاده.
از شانس گل ماه هم هر كي از اون جِه رد مُشُد اصلا نِمَگفت كه تو كي هستي و چه مرگته؟؟
هيچ كس محل بُز هم ما رِه نِمِذاشت.
تازه داشتم مبلغ صدقه اي كه ميان مغزم نذر كرده بودم تا از اون نقطه برهوت نجات پيدا كنيم رِه بالا مَُبُردم كه ديدم از اون دور ها دو تا سياهي نزديك مِشن.
اول فكر كردم كه نكنه خدا دلش بارام سوخته و زورو رِه بارا نجات ما نازل كرده. ولي سريعا متوجه شدم كه در اشتباه شديدي به سر مبرم چون زورو كه دو تا نبود ، بلكه زورو فقط يَك نفر بوده.
يُواش يُواش (عين نون لُواش) سياهي ها نزديك شدند و من خوشحال شدم كه ازشان مِتانم كمك بگيرم و ماشين رِه هل بدم.
ولي چشمتان روز بد نبينه... اين دوتا كه نزديك شدن تازه فهميدم كه آدم در اوج بدشانسي هم بازم مِتاني بد شانس باشه.
يعني مُخام بگم اگه اين دو تا رِه رو هم مِذاشتي و مِچِلانديشان قطعا 2 گرم سركه شيره! ازشان مِچِكيد و احتمالا همون موقع داشتن از مراسم بدن سازون بر مِگشتن.
خلاصه دل به دريا زدم و از اونجا كه حدس زده بودم كه بايد توپ توپ باشن ، اونم نه توپ پينگ پونگ بلكه توپ بسكتبال ، بهشان گفتم اگه مِشه بياين كمك كنيد تا ماشين رِه هل بديم.
از جهتم كه اون بندگان خدا در سفر بين كهكشان ها سير مِكردن و اصلا در اين عالم خاكي نبودند به سرعت برق در يك حركت فوق جوانمردانه قبول كردند و شروع كرديم به هل دادن ماشين به سمت بالا.
خلاصه بعد از يه ربع ماشين از چاله منحوس به قدر كفايت فاصله گرفت تانِستم ماشين رِه خلاص كنم و با دنده دو روشنش كنم.
ولي فكر كنم تمام مراحل بدنسازي آن دو جوانمرد به باد هوا رفت.
دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390
يك شب بياد ماندني در گرگان (1)
مِگم كه ... جاتان خالي ديشب دست زن و بِچِه رِه گرفتيم كه بريم ميان شهر يَك جي جو بِزِنيم.
سوار ماشين شديم.
لازم به يادآوريه كه ماشين ما دقيقا همون ماشينيه كه هيتلر وقتي گروهبان دو بود باهاش مِرفت تا پادگان و برمِگشت. كلاً تو ماشين ما چيزي به اسم كمربند ايمني اصلا وجود خارجي نِداره.
ترمزشم گاهي اگه دلش بخواد و به قول بِچه ها " حال كنه" شايد منت به سر ما بذاره و يَك خط در ميان بيگيره.
كمك فنراشم سالها پيش به ديار باقي شتافته و هر چقدم ماشينه رِه بوچكولي چيزي به اسم فنر تو اين ماشين نِمِتاني پيدا كني.
فرمانشم كه اَنَهو فرمان غلتك رِه مِمانه. بايد سه نفري بِچرخانيش تا شايد چرخها 21 درجه به يك طرفي كج بِشَن.
خلاصه عيال و بِچه رِه تو ماشين سُوار كرديم و راه افتاديم ميان خيابانا...
واقعا راس مِگن كه آدمه رِه سگ ميان باغ پلنگ بيگيره ولي جو نگيره ... ما يَك هو جو گير شديم و تيريپ دموكراسي آمِديم و به عيال گفتيم: عيال جان كجا دوس داري بُبُرمت؟
از اونجايي هم كه خانُم ها دايماً در موقعيت رژيم به سر مُبُرَن ، اونم برگشت گفت بريم بيرون شام بُخوريم. ما هم يه عشق ساندويچ "سيد" به ياد ساندويچ "ضيغمي" رفتيم دَم انبار جهاد ، ساندويچي 444 ، 3 تا سانديويچ همبرگر سفارش داديم . سانديويچ رِه گرفتيم و راه افتاديم.
بارا دومين بار پياپي و در اوج جو گرفتگي شديد ، گفتم: مُخوام يَك جا توپ ببرمتان كه تا لا نديده باشين.
بِچِه ما رِه مِگي خيال كرد كه مُخام بُبُرمشان جزاير قناري، از خوشحالي ميان ماشين بام بام مِجست و دايماً ورجلا مِزد.
رفتيم بالا تپه زيبا شهر (تپه صدا و سيما) و بارا رعايت تمام نكات ايمني و جلوگيري از اتفاقات غير مترقبه ماشينِ ره بالا تپه به سمت سراشيبي پارك كردم.
از اون جِه تِمام گرگان رِه مُشُد بيويني . جاتان خالي ساندويچا رِه زديم تو گوشش و نشستيم ميان ماشين و آماده حركت شديم.
حالا هَي استارت بزن مگه لامصب روشن مُشُد؟
هي بالا كن ، پايين كن ، اينور ، اونور... نه عامو ... هيچ رِقمه روشن نشد كه نشد...
ما رِه داري سريع تريپ خَفن برداشتيم و گفتيم : عيال جان ، هيچ نگران نباش و اصلا دست و دلت نَلرزه ، كه برار زا سوپر من اينجه...
زنِ ما رِه ميگي شروع كرد دور و برِشه نگاه كردن و در به در دنبال برار زا سوپر من مِگشت.
بهش گفتم: زن جان!!! دنبال چي شي مِگردي؟؟؟ بابا برار زا سوپر من همينجه كنارت نشسته.
همين الان با يَِك حركت پلنگي ماشين رِه برات روشن مُكُنم بيا و بيوين.
رفتم از ماشين بيرون كه موقعيت سوق الجيشي رِه بسنجم كه ديدم اَي دل غافل ...
« و اين داستان ادامه دارد ...»
شنبه هفدهم اردیبهشت 1390
يادگاري سي ساله بر ديوار مدرسه سجادیه
مِگم كه ... چقد به ديوار هاي شهر دقت مُكُني؟
وقتي در شهر عزيزمان گرگان قدم مي زني آهسته آهسته ساختمان هاي جديد و مدرن جاي بناهاي قديمي را تنگ تر و تنگ تر مي كنند.
حتي ساختمان هايي كه در محلات قديمي گرگان، مثل سرپير و مِخچه گران و سرخواجه و باغ پلنگ و پاسرو و سرچشمه و دوشنبه اي و ملل و آلوچه باغ و شيركش و ... با آجر هاي گلي بنا نهاده شده بودند ديوار هاي سيماني و آجر هاي كوره اي سه سانت را جاي ديوار هاي كاهگلي كرده اند.
اما اگر نگاهي دقيق تر بر ديوار ها و ساختمان هاي گرگان بي اندازيد قطعا يادگاراني از روزهايي كه هنوز موبايل اكتشاف و اختراع نشده بود خواهيد ديد.
هر چند كوچه پس كوچه هاي خيابان سرخواجه و ملل با آغاز طرح "آفتاب" تخريب شده اند ، ولي هنوزم وقتي در سرپير و مِخچه گران قدم مي زني ، هنگام بارش باران بوي كاهگل مدهوشت مي كند.
از يادگاري هاي قديم باقي مانده ديوار نوشته هاييست كه هر چند كم ولي در بعضي نقاط هنوز باقي مانده است.
اگر از كوي ويلا به سمت چهار راه ويلا و دادگاه انقلاب در حركت باشيد، بر روي ديوار مدرسه سجاديه نوشته اي كه بعد از نزديك به سي سال كمرنگ شده ، نمايان است.

دقيقا كنج ديوار و كمي پايين تر از سقف نوشته و شايد بهتر است بگويم تبليغي از دوران انتخابات روزهاي نخستين انقلاب به يادگار مانده است.

بيش از سي سال زمان كمي نيست كه اين نوشته هنوزم در جايي كه آن روزها نقاشي شده باقي مانده است. هر چند كه مشخص است براي پاك كردنش تلاش هايي هم شده است ولي تلاش ها موفقيت آميز نبوده و نوشته ها و تصاوير مشهود است.
احتمالا اين يادگاري سي ساله از طرف مسئولين دبستان سجاديه و مديران آموزش و پرورش گرگان به فراموشي سپرده شده است.

البته سوالي كه در ذهن ايجاد مي شود آن است كه چه كسي و چگونه در آن نقطه توانسته چنين كاري را انجام دهد.

به ياد مي آورم تمام كوچه هاي منتهي به مدرسه سجاديه پر بود از تبليغات انتخابات آن دوره كه البته به مرور زمان و به علت برخي ساخت و سازها امروز ديگر نشاني از آن نوشته ها باقي نمانده است.
شايد بد نباشد مسئولين آموزش و پرورش دست بكار شده و اين لكه ننگ را از ديوار مدرسه قديمي شهرمان پاك كنند.
پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390
خاطرات خوانندگان از مدرسه سجاديه
نويسنده وبلاگ گرگان ما مي نويسد:
من هم 5 سال سجادیه بودم . معلم هام هم از کلاس اول تا پنجم به ترتیب برنجی، ملک نیا ، یحیایی ، قاسمی و ویزواری بودن . اینقدر از سجادیه خاطره دارم که نگو . اگه یه روز فکر کنم برم دوباره داخل سجادیه ، میتونم یه شش ساعت یه روند درباره خاطره هام از اونجا حرف بزنم . مستخدم یا همان سرایدار مدرسه ما اول عباس بود و بعد یکی دیگه که الان اسمش یادم نمیاد اما قد کوتاهی داشت و با زن و بچه اش اونجا زندگی میکرد . فکر کنم تا چند سال پیش هم همونجا بود . شاید اسمش یزدان بود . از نرده های پشت زمین فوتبال ( حیاط بزرگ ) که اون سال ها به خیابان ویلا که نگاه میکردیم تو عالم بچگی خیال میکردیم چه ارتفاع بزرگی داره !!! ضلع شمالی مدرسه کوچه آرایشگاه گلین بود . ضلع جنوبی هم یه کوچه خیلی خلوت که از وسطش جوب آب کوچیکی رد میشد . توی ساختمان های مخروبه ضلع شرقی مدرسه هم که بقایای کارخانه های شالیکوبی بود یا لب لبو میچیدیم یا برا دعواهای زنگ آخر میرفتیم اونجا . یادش بخیر . واقعا یادش بخیر . تشکر فرزاد جان که منو به اون روزها بردی . مدرسه ایرانیک یا فیضیه هم توی کوی ویلا فکر کنم از مدارس پرخاطره گرگان باشه .
آقا سهيل هم اينگونه خاطراتشان را از مدرسه سجاديه بازگو كردند:
سلام دوست عزیز!
خیلی عالی بود، مخصوصا قسمت بسکتبال با کاج!
من هم
سال 66 وارد سجادیه شدم. پارسال یه سری به اونجا زدم و نکته جالب این بود
که فکر میکردم حیاط مدرسه خیلی بزرگتر بود ولی این بار به نظر خیلی کوچیک
میرسید! یاد فوتبال بازی کردن روی جلد کتاب بخیر! با ته خودکار بیک!
اونایی که من یادم میاد از مدرسه :
1- کلاس اول : مرحوم سید احمد افسریان (آقا بود واقعا، خدا بیامرزش) - خانم فلسفی
2- کلاس دوم : آقای مقصودلو (یه تویوتای آبی داشت)
3- کلاس سوم : آقای جامسون - آقای صنعانیان (با کمی لهجه گیلکی)
4- کلاس چهارم : آقای قاسمی (یه لادا ی سفید داشت!) - آقای صمیمی (هنرپیشه تئاتر بود) و آقای پورحسن
5- کلاس پنجم : آقای عزیز کاویانی - مرحوم سیروس کاویانی (روبروی کاپری مغازه آجیل فروشی هم داشت خدا بیامرز)
ورزش : آقای پاینده (که تو ویلا روبروی مدرسه فاطمیه یه مغازه لوازم تحریر داشت و آلاسکا هاش هم معروف بود!)
مدیر : موسوی - عرب عامری
ناظم: موسوی - بابویی - زیادلو
دفتردار: رستمانی (بازیگر تئاتر بود)
و بالاخره، یکی از محبوب ترین های سجادیه: مسلم :)
چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390
يادش بخير ، مدرسه سجاديه
مِگم كه ... مدرسه ابتدايي ات رِه يادت مياد؟
سال 67 زماني بود كه من پاي در اين دبستان گذاشتم و تا كلاس پنجم ميهمان آنجا بودم. قطعا بسياري از شما نيز يك سال يا بيشتر را در اين مدرسه تحصيل كرده ايد.
هر چند كه در ديوار ها و حياط مدرسه تغييرات جزيي ايجاد شده است ، اما ساختمان اصلي مدرسه كماكان همان شكل 25 سال پيش را دارد.
از در ورودي كه وارد مي شوي حياط نسبتاً كوچكي در سمت راست و حياط بزرگتري در سمت چپ نمايان مي شود كه همه محصلين دبستان سجاديه زنگ هاي ورزشي را به ياد مي آورند كه يك كلاس 50 و چند نفره به دنبال يك توپ مي دويدند.
البته بين اين دو زمين فوتبال، زمين واليبال و حلقه بسكتبالي هم بود كه در زنگ هاي تفريح و قبل از شروع كلاس ها مكان بازي با (ميوه!) درخت كاج بود.
از درب سالن كه وارد ساختمان اصلي مدرسه مي شوي سمت راست پله هايي براي رسيدن به كلاس هاي طبقه فوقاني و سمت چپ محل دفتر مدرسه بود.
سالن هم كف اكثرا براي كلاس هاي اول و دوم بود و كلاس هاي سوم و چهارم و پنجم در طبقه فوقاني مستقر مي شدند.
البته زير زميني هم بود كه آن سالها براي ما كه كلاس چهارم بوديم آماده و ما در آنجا درس مي خوانديم.
به ياد دارم معلم كلاس اول ابتدايي ام خانم آروند، كلاس دوم خانم گلدسته ، كلاس سوم آقاي محمد خاني ، كلاس چهارم مرحوم رضايي و كلاس پنجم جناب آقاي ملك نژاد بودند.
ناظم ما هم مرحوم موقري بودند. اميدوارم اسامي اساتيدي كه نام بردم درست بوده باشد. براي تمامي مرحومين مدرسه سجاديه و تمامي معلمين زحمتكشي كه به ديار باقي شتافته اند از درگاه خداوند علو درجات و براي تمامي معلمين عزيز طول عمر با سلامتي مسئلت دارم.
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390
مه در شهر مه و باران
امروز 13 ارديبهشت ماه (سال 1390) شهر مه و باران ، گرگان را مه فرا گرفته.
دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390
پارک چاله باغ، میزبان عُشاق!!!
اما چیزی که بیش از سرسبزی گیاهان جلب توجه میکرد یک زوج! در میان پارک بود که با حالتی جالب در حال گفتگو بودند...


یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390
چرا؟؟
بر دل از جور شما این همه آماس چرا؟
خودِ بارانم و تو پاک ترم می خواهی !
آب را غسل نده ، این همه وسواس چرا؟
خسته ام ! سنگ نزن ، هی نشکن روح مرا
شده ام عاشق یک آینه نشناس چرا؟
گفته بودی که تماشاگر باغ دلمی
لک شده دست تو از شاخه ی گیلاس چرا؟
از درختان دلم عشق بچین ، نوبری است
فرصتی نیست بیا ، کشتن احساس چرا؟؟
پ.ن: اين شعر زيبا رو در هنگام يك وبگردي غيرمترقبه كشف كردم و به نظرم زيبا و دل نشين آمد. اينجا نوشتمش تا شما هم مثل من از اين متن لذت ببريد
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390
صرف فعل مِگم كه ...
مِگيم كه مِگَن كه مو گويند كه
مِگُفتَم كه مِگُفتي كه مِگُفت كه
مِگُفتيم كه مِگُفتن كه ...
بقيه رِه شما صرف كنيد
مثلا فعل چَمبولوك كندن يا اَشنِفه زِدن يا كَلِه كِشَك كردن ره شما صرف كنيد

